تبليغاتX
بانک مقالات روانشناسی و مشاوره
 
 
متاسفانه چیزی در حدود %50 از ازدواجها با شکست رو برو
میشود و بسیاری از آنها حتی یک سال هم دوام نمی آورد.
فهـمیدن عـلت شکست ایــن ازدواج ها می تواند به شما در
بهـبـود زنـدگـی زناشویی خودتان کمک کند. برخی از عوامل
دخیـل در شـکست ازدواج شـامـل ضـعـف در بـرقراری ارتباط           ،
مشـکلات مـالـی، و شرایط محیطی است.

 

همه این مسائل در ازدواج هـای ـسالم و بـادوام هـم وجـود دارنـد، امـا اگـر بـه
طـریق منـاسـب با آنـها بــرخورد نشود، منجر به شکست آن
ازدواج خواهد شد.


برقراری ارتباط و گفتگو یکی از اصلی ترین عوامل موفقیت در
ازدواج اسـت. بــدون برخورد و مکالمه درست، اختلافات و جر


و بـحـــث ها به مشکلات بسیار بزرگی تبدیل می شوند. اگر
زن و مرد مهارت های ارتباطی لازم برای حل و فصل اختلافاتشان را نداشته باشند، حتی کوچکترین مشکلشان، غیرقابل حل خواهد شد. گفتگو باعث رشد و پیشرفت رابطه ها می شود و به طرفین فرصت می دهد تا رویاها، نگرانی ها، امیدها و آرزوهایشان را با یکدیگر سهیم شوند. بدون آن زن و مرد قادر نخواهند بود آنطور که باید و شاید به یکدیگر نزدیک شده و با هم صمیمی شوند. ارتباط و مکالمه همچنین به زن و مرد فرصت می دهد تا مشکلاتشان را به طریقی سالم حل و فصل کنند. اگر یکی از طرفین یا هر دو آنها فاقد مهارتهای ارتباطی باشد، حل مشکلات بسیار دشوار خواهد شد، چون زن و مرد قادر نخواهند بود نقطه نظرات و حرف های همدیگر را به درستی بفهمند و درک کنند. اگر ازدواجی دچار مشکل شده است، زن و مرد باید روی مهارت های ارتباطی خود تا حد ممکن کار کنند تا بتوانند ازدوجشان را نجات دهند. فقدان مهارت های صحیح ارتباطی باعث شکست ازدواج خواهد شد.


ممکن است عشق یارای مقابله با همه مشکلات را داشته باشد، اما گاهی اوقات وقتی دو طرف با مشکلات جدی مالی روبه رو هستند، حتی عشقشان هم نمی تواند به کمکشان بیاید. ممکن است خودِ مشکلات مالی باعث شکست یک ازدواج نشود، اما فشار و بحران های ناشی از آن در این زمینه بسیار مؤثر است. برخورد و کنار آمدن با مشکلات مادی کار بسیار دشواری است که فشار بسیار زیادی بر هر دو طرف رابطه وارد می آورد. این فشار خود به تنهایی برای ویران کردن پایه های یک ادواج سالم کافی است. اگر یکی از طرفین ازدواج خود را در مسائل مادی غرق کند، قادر نخواهد بود به جنبه های دیگر ازدواج نیز توجه داشته باشد. این رفتار مسامحه کارانه باعث خواهد شد که طرف دیگر احساس کند مورد بی تفاوتی و بی توجهی همسر خود قرار گرفته است که بسیار ویرانگر است.

محیط و شرایط پیرامون ازدواج نیز گاهي ممکن است باعث شکست ازدواج شود. ازدواجهای مصلحتی، ازدواج سالمی نیست. وقتی تصمیم ازدواج بر مبنای چیزی جز عشق واقعی باشد، حالت معامله به خود می گیرد. یکی از نمونه های این نوع ازدواج، ازدواج هایی است که طرفین به خاطر فشاری که از طرف خانواده یا دوستان و اطرافیان متحمل می شوند، تن به آن می دهند، یا برخی دیگر که به خاطر صاحب فرزند شدن ازدواج می کنند. هیچیک از این دلایل نمی تواند دلیل سالم و صحیح برای ازدواج باشد و بدن شک به طلاق منجر خواهد شد. یکی دیگر از این عوامل محیطی ازدواج کردن در سنین پایین است. البته سن ازدواج به خود فرد و آمادگی های او بستگی دارد، اما اکثریت اعتقاد دارند که ازدواج در نوجوانی یا ابتدای بیست سالگی صحیح نیست. ازدواج کردن قبل از اینکه فرد فرصت لذت بردن از زندگی را داشته باشد می تواند باعث بی میلی در ازدواج شده و به شکست آن منجر شود.


یکی دیگر از دلایلی که می تواند منجر به شکست ازدواج ها شود، جامعه است که اهمیت کمی به ازدواج قانونی می دهد. امروزه زن و مرد می توانند به راحتی با یکدیگر زندگی کنند، و حتی صاحب فرزند شوند درحالیکه قانوناً زن و شوهر نیستند. این انحطاط جامعه می تواند دلیل بسیاری از طلاق ها باشد. با این روند، زوج ها تلاش کمتری برای نگاه داشتن زندگیشان می کنند و با هر مشکل کوچکی تقاضای طلاق کرده و زندگیشان را رها می کنند.


خیلی از ازدواج ها حتی قبل از شروع هم دچار مشکل هستند. از آنجا که ازدواج دیگر قدم ضروری برای ایجاد رابطه با جنس مخالف نیست، زوج ها تمایل بیشتری به طلاق پیدا میکنند و برای حل مشکلاتشان تلاش نمی کنند. ضعف در برقراری رابطه و مشکلات مالی و همچنین شرایط محیطی از عوامل موثر شکست در ازدواج هستند.

منبع: وبلاک روان شناسی محمد مجتبی زاده

  نوشته شده در  27 May 2008ساعت 11 AM  توسط نور  | 

بسياري از افراد در محيط كار استرس دارند. در نتيجه در خانه احساسات خود را سركوب مي‌كنند. مثل زماني كه همسرتان در گوشه‌اي از اتاق مخصوص گذراندن وقت خويش است و يا زماني كه تمايلي به انجام فعاليت‌هاي جنسي ندارد. شما بايد بتوانيد چيزها و يا افرادي را كه موجب ايجاد استرس و تأثيرات بر روي شما مي‌شوند را بشناسيد. يك دفترچه يادداشت روزانه براي خود تهيه كنيد و به مدت ۲ تا ۴ هفته مواردي را كه موجب استرس در شما مي‌شود يادداشت نماييد.

  

دفتر يادداشت روزانه استرس :

 

اگر شما احساس مي‌كنيد كه استرس شغلي شما زياد است حتماً دفترچه‌اي براي يادداشت آن تهيه كنيد. هر روز يادداشتي از موارد زير تهيه كنيد:

 

چه وظيفه و يا ملاقات‌هايي را بايد هنگام كار انجام دهيد.

• آيا روز خود را با رضايت و خوش‌بيني آغاز كرده‌ايد و يا با بيم و هراس به سر كار خود رفته‌ايد؟

• آيا زمان‌هايي بوده است كه خلق شما تغيير كند؟

• آيا كارها و يا افرادي هستند كه دلتان مي‌خواهد از آنها دوري گزينيد؟

• آيا بعضي اوقات احساس ناخوشايندي دارند.

• آيا مجبور هستيد به سؤالات زيادي پاسخ دهيد.

• آيا از اين كه شغل خود را از دست بدهيد مي‌ترسيد؟

• آيا روز خود را با اين فكر كه آيا پيشرفتي در كار كرده‌ايد به پايان مي‌بريد؟

• آيا قبل از اينكه كارتان را تمام كنيد محيط كار خود را ترك مي‌كنيد و در خانه در مورد آن مشغوليت ذهني داريد؟

   

آيا در محيط كار بيش از توانايي‌هايتان از شما انتظار دارند؟ مثلاً در مدت زمان كوتاه‌تر مسئوليت‌هاي بيشتري از شما مي‌خواهند؟

آيا براي پيشرفت فشاري وجود دارد كه باعث عدم راحتي شما مي‌شود؟

و آيا يك تهديد ممتد در محيط كار وجود دارد طوري كه ممكن است از محيط كار خود اخراج شويد؟

 

  نكات برتر

 

• ياد بگيريد كه چگونه اثرات فيزيكي استرس را بشناسيد.

• سعي كنيد در محيط كار استرس نداشته باشيد. قبل از اينكه استرس واقعاً شما را بيمار كند جلوي آن را بگيريد.

• توجه كنيد كه استرس كار خود را به زندگي شخصي‌تان وارد نكنيد.

• اگر فكر مي‌كنيد كه استرس شغلي شما دائمي است براي تغيير دادن شغل هرگز دير نيست

   

در مورد روابط خود در محيط كار فكر كنيد. آيا در محيط كارتان افرادي وجود دارند كه به نظر مي‌رسد شغل شما را برايتان سخت نشان مي‌دهند. آيا كار كردن با اين افراد برايتان مشكل است. در مورد روابط خود خارج از محيط كار فكر كنيد. آيا شغل شما روي تعادل زندگي خانوادگي‌تان اثر دارد.

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 1 PM  توسط نور  | 

 

 شما چه مفهومي از عشق در ذهن خود داريد و در فكر شما معني عشق چيست؟

 

 

آيا تا به حال اين سؤال را از يكديگر يا از خود پرسيده‌ايم؟ اگر هم پرسيده شده جواب شما چه بوده است؟ به تعدادي از جواب‌هاي احتمالي زير توجه كنيد: خسته و كوفته از كار روزانه، فرصت نداريم،رسيدگي به امور منزل، درس و مشق بچه‌ها، پرداخت انواع قسط و بدهي، ايستادن در انواع صف،عادت نكرده‌ايم و با اين چيزها خو نگرفته‌ايم و از اول زندگي براي خودمان چنين چيزي به نام عشق و عاشقي را تعريف نكرده‌ايم، به ما اين چيزها را ياد نداده‌اند( ما نه پدرمان عاشق مادرمان بوده و نه مادرمان اين قبيل مسائل را به ما آموخته است و هزار جور گرفتاري ديگر.

 

اين درحالي است كه خيلي از خانواده‌ها در روابط زناشويي همواره از يك نگراني و يا يك اتفاق بد كه ممكن است از سوي همسرشان پديد آيد رنج برده به‌طوري كه روابط دوستانه‌شان را تهديد مي‌كند.

انگار كه اين حالت مانند يك كابوس همواره آنان را تهديد و يا تعقيب مي‌كند. در حالي كه زن و مرد در ابراز عشق و محبت نسبت به هم بايستي خالص، مداوم و بي‌پرده باشند. اما عشق چيست؟ شما چه مفهومي از عشق در ذهن خود داريد و در فكر شما معني عشق چيست؟

 

شايد بتوان عشق را اين‌گونه تعريف كرد:

 

ع = علاقه، ش = شديد، ق = قلبي

 

در نتيجه عشق يعني علاقه شديد قلبي.

 

بياييد اين علاقه شديد قلبي را در خود زنده نگه داريم. بد نيست در اينجا يك مدل خوب و ساده‌ را از نوع نگاه و نگرش‌مان نسبت به ازدواج، زندگي و مرگ برايتان بياورم. توجه كنيد:

انتخاب همسر، عاقلانه

زندگي زناشويي، عاشقانه.

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 

 

در مقوله روانشناسي روابط زناشويي هميشه به بحث‌هاي جالبي برمي‌خوريم كه آدمي را به انديشيدن بيشتر وادار مي‌‌كند.

اين‌كه چرا برخي از رفتارها در خانم‌ها يا آقايان گاهي اوقات از حد اعتدال و طبيعي‌اش فراتر رفته و به نوعي توجه به آنها باعث رسيدن به يافته‌هاي جديد در اين دو قشر و رفتارهايشان مي‌‌شود. مي‌‌خواهيم در مورد يكي از ويژگي‌هاي رفتاري زنان با شما سخن بگوييم و آن مقوله‌اي است تحت عنوان اين كه:

 

«چرا زنان بيشتر از آقايان سخن مي‌‌گويند؟!»

 

 از نگاه فيزيولوژيست‌ها و پژوهشگران علوم زيست‌شناختي، يك منطقه ويژه در قسمت جلوي نيمكره چپ و چند ناحيه كوچك ديگر در نيمكره راست مغز زنان است كه به صحبت كردن اختصاص دارد.

وجود اين مراكز در دو نيمكره باعث مي‌‌شود زنان انسان‌هايي سخنگو، پرحرف و هم‌صحبت‌هاي مناسبي به نظر آيند! اساسا زنان از صحبت كردن لذت مي‌‌برند و شايد به همين دليل است كه زياد حرف مي‌‌زنند! نكته قابل توجه اين است كه مناطق ويژه كنترل حرف زدن در مغز زنان از ساير نواحي ديگر مغز مجزا بوده و به همين خاطر است كه زنان مي‌‌توانند در حين صحبت كردن به انجام كارهاي ديگري نيز بپردازند! مي‌‌خواهيم از بعد روان‌شناختي به ادامه اين مقوله بپردازيم چرا كه زياد وارد بحث فيزيولوژي شدن براي خوانندگان چندان ضروري به نظر نمي‌‌آيد. حال شايد اين پرسش در ذهن شما متبلور شود كه به واقع «چرا زنان به صحبت كردن احتياج دارند؟» پژوهش‌هايشان به آن دست يافته‌اند، حاكي از آن است كه تنها راهي كه زنان مي‌توانند از طريق توسل به آن از دست افكار منفي و تلقين‌هاي نگران‌كننده ذهن خود رهايي يابند، صحبت كردن درباره هركدام از اين فرآيندهاست! شايد به جرات بتوان به اين موضوع اشاره كرد كه وقتي يك زن در پايان روز كاري‌اش، شروع به صحبت كردن با همسرش يا يكي از دوستان و آشنايان خود مي‌پردازد، به نوعي مي‌‌خواهد از مكانيسم رواني دفاعي «جابه‌جايي» يا «جبران» استفاده كند.

شايد دليل اصلي اين رفتارش، رها شدن از دست مصائب، مشكلات و گرفتاري‌هايي است كه در طول روز كاري‌اش با آنها برخورد داشته و حالا مي‌‌خواهد با حرف زدن خود، به نوعي خود را خالي كرده و آن انرژي و موج و افكار منفي را از خود دور كند. نكته طلايي روانشناسي درباره حرف زدن زنان از نگاه فيزيولوژيست‌ها به اين شكل است كه مردان مي‌‌توانند مشكلات خود را در مغزشان به نوعي، جمع‌بندي و طبقه‌بندي كنند اما در مقابل، زنان مشكلات خود را در مغزشان به نوعي به گردش درمي‌آورند و از نگه داشتن و طبقه‌بندي كردن آنها گريزانند!

 

زنان با حرف زدن زندگي مي‌‌كنند!

 

اگر بگوييم كه زنان عاشق صحبت كردن هستند و از آن لذت فراواني مي‌‌برند، مطمئن باشيد كه بيراه نگفته‌ايم.

حرف زدن، جزئي تفكيك‌ناپذير از زندگي روزمره زنان محسوب مي‌‌شود و اين مقوله طي ساليان متمادي به اثبات رسيده است.

اگر بخواهيم در اين زمينه اندكي بيشتر به شما اطلاعات بدهيم، بايد بگوييم كه اساسا وقتي زنان براي ديدن يك فيلم سينمايي يا تماشاي يك سريال تلويزيوني، با يكديگر دور هم جمع مي‌‌شوند تا اين كار را انجام دهند، در عين حال كه مشغول تماشاي آن برنامه تلويزيوني يا فيلم سينمايي هستند، درباره چيزهاي ديگري از جمله زندگي خصوصي‌شان، رفتار شوهران‌شان، نحوه برخورد شوهران‌شان با آنها، نحوه تربيت و آموزش فرزندان، مشكلات و سختي‌هاي زندگي مشترك، حوادث و اتفاقات زندگي روزمره، مشكلاتي كه در محيط كارشان با رييس يا همكاران‌شان دارند و هزاران موضوع ديگر صحبت مي‌‌كنند! جالب است نه؟ اين در حيطه ويژگي‌هاي رفتاري و خصوصيات رواني زنان است و به هيچ وجه نمي‌‌توان اين واقعيات را انكار كرد.

حال اگر خانم‌ها و آقايان و به عبارت ديگر زنان و شوهران با يكديگر به تماشاي يك برنامه تلويزيوني يا ديدن يك فيلم سينمايي بنشينند، اصولا ديده مي‌‌شود كه مردان از زنان خود مي‌‌خواهند كه صحبت نكنند تا آنان به برنامه موردعلاقه خود توجه كنند! به عبارت ديگر برخلاف زنان كه گفتيم مي‌‌توانند در عين حال كه فيلم مي‌‌بينند، صحبت هم كنند، مردان از چنين قاعده‌اي مستثني هستند و نمي‌‌توانند اين فرآيند را با هم به اجرا درآورند!

شايد مردان به نوعي به اين رويه رفتاري همسران خود غبطه مي‌‌خورند كه آنان چگونه مي‌‌توانند دو كار را با هم و در يك زمان انجام دهند ولي آنان نه! اين پرسش شايد تا هميشه در ذهن مردان باقي خواهد ماند!

ولي واقعيتي است كه علم نوين روانشناسي آن را به يقين به اثبات رسانده و به هيچ وجه نمي‌‌توان آن را انكار كرد. شايد وقتي شما از زنان بپرسيد كه علت اصلي اين دور هم جمع شدن چيست، آنان در پاسخ به شما بدون شك خواهند گفت كه: «ما دوست داريم دور هم باشيم، از لحظات خود لذت ببريم و به واقع هدف اصلي ما از اين گردهمايي كوچك و محدود همانا داشتن لحظاتي خوش، ماندگار، به‌يادماندني و مهمتر از همه توسعه و گسترش بخشيدن به روابط انساني و عاطفي‌مان است، نه اين‌كه بخواهيم صرفا به يك فيلم سينمايي يا يك برنامه تلويزيوني دل ببنديم و خوش باشيم!» و كلام آخر اين‌كه: بايد همواره يادمان باشد كه يكي از موهباتي كه خداوند عالميان به ما انسان‌ها ارزاني داشته و به واقع در نهاد هر انساني به وديعه گذاشته، قدرت تفكر، تامل، انديشيدن و صحبت كردن با همنوع است چرا كه انسان در تمام مقاطع زندگي فردي و اجتماعي‌اش نيازمند يك همدم، مونس، يار، غمخوار و به معناي واقعي كلمه يك «سنگ صبور» است! پس چه بهتر مي‌‌شود اگر آدميان براي پيدا كردن هم صحبت خوب براي خودشان، از همسرشان استفاده كنند چرا كه هر حرفي را نمي‌‌توان به هر فردي گفت. اسرار دروني آدمي براي خودش قابل احترام و ارزش است. پس پيدا كردن يك فرد مورد اعتماد در جامعه امروزي به نظر اندكي سخت و دشوار مي‌‌آيد!

پس بياييد حرف دل‌مان را با همسران خود مطرح كنيم. از يك شنونده خوب، محبوب و دوست‌داشتني براي شنيدن اسرار درون‌مان و ناگفته‌هاي زندگي‌مان بهره بگيريم. البته اين بدان معنا نيست كه فقط ما گوينده باشيم و همسران‌مان شنونده.

نه اين ديدگاه كاملا اشتباه و منسوخ شده است. بايد اين ارتباط پاياپاي و متقابل باشد. بايد يك تعامل مشترك بين طرفين برقرار شود تا سرانجام دو طرف از هم‌صحبت شدن با هم لذت ببرند و لحظات خوش و ماندگاري را براي يكديگر خلق كنند.

 

 يادمان باشد كه سه نوع شنونده وجود دارد: دسته اول آدم‌هايي هستند كه حرف ما را مي‌‌شنوند و پس از اندك زمان محدودي آن را به فراموشي مي‌سپارند.

 

دسته دوم آدم‌هايي هستند كه حرف دل ما را مي‌‌شنوند و پس از شنيدن، چند كلام هم به آن مي‌‌افزايند و به ديگران معكوس و وارونه جلوه مي‌‌دهند. اما دسته سوم آدم‌هايي هستند كه حرف دل ما را با تمام تار و پود خويش مي‌‌شنوند، خود را در قالب شخصيتي ما قرار مي‌‌دهند و پس از شنيدن، به ما راهكارهاي متعددي نشان مي‌‌دهند.

 

 

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 

   افراد بايد به كار خود بها دهند يعني بعد از شروع كاري كه از انجام دادنش طفره مي‌‌روند، به جاي آن‌كه آن را بي‌ارزش جلوه بدهند، از كار خود تعريف كرده و از خود به خاطر انجام دادن آن تشكر كنند.

 

تنبلي به عنوان يك معضل اجتماعي به سراغ تمام افراد مي‌‌رود و حداقل براي يك بار هم شده، طيف‌هاي مختلف به اين مشكل دچار مي‌‌شوند اما نكته مهم نحوه برخورد با آن است.

عده‌اي با توجه به شرايط و تكيه بر قدرت درك و اراده خود، بر آن فائق مي‌‌آيند و در مقابل، گروهي ديگر به آن تن مي‌‌دهند.

تنبلي يا شانه خالي كردن از بار مسئوليت‌ها در افراد مختلف خود را با نشانه‌هاي متفاوتي بروز مي‌‌دهد:

 

- كار و وظايف خود را به درستي، به‌موقع و بدون اعمال فشار انجام نمي‌‌دهند.

- از انجام دادن وظيفه سر باز زده و از اداي تكليف خودداري مي‌‌كنند.

- در مواردي براي خود كارهاي فرعي مورد علاقه‌شان را مهيا مي‌‌كنند تا از وظيفه خود شانه خالي كنند.

- براي كار نكردن خود دليل‌تراشي مي‌‌كنند و عذر و بهانه آوردن برايشان بسيار عادي است.

- كار و وظيفه اصلي خود را نيمه‌تمام مي‌‌گذارند و به دنبال بازي و مشغوليت ديگري مي‌‌روند.

- توقع دارند ديگران كارهاي آنها را انجام دهند.

- زندگي‌شان اتكالي و شديدا وابسته است.

- همه ساعات زندگي را به حساب ساعات فراغت خود منظور مي‌‌كنند.

و...

 

 

چند روش براي از بين بردن اهمال‌كاري و تنبلي:

 

 

راهكار اول: تحليل سود و زيان

اولين مرحله اين است كه شخص سود و زيان انجام ندادن كاري را كه مي‌‌خواهد انجام دهد، يادداشت كند و به تحليل آن بپردازد. براي تحليل آن كافي است به موارد سود و زيان امتياز دهد و آنها را با هم مقايسه كند.

 

مرحله دوم: برنامه‌ريزي

 

 

مرحله سوم: ساده گرفتن كار

اگر به جاي هدف‌هاي بسيار بزرگ و كمال‌طلبانه، هدف‌هاي واقعي و به نسبت ساده را انتخاب كنيم، كار دشوار، ساده مي‌‌شود.

 

مرحله بعدي: مثبت فكر كردن

شايان ذكر است افراد بايد به كار خود بها دهند يعني بعد از شروع كاري كه از انجام دادنش طفره مي‌‌روند، به جاي آن‌كه آن را بي‌ارزش جلوه بدهند، از كار خود تعريف كرده و از خود به خاطر انجام دادن آن تشكر كنند.

 

 

  منبع: هموطن

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 

 

 تصويري که ما از خودمان داريم در احساسات، عواطف و رفتار ما تاثير مي گذارد. تاثير ذهني منفي ما را نسبت به خودمان نااميد مي کند.

 

براي اينکه بتوانيم خلاقيت را پرورش دهيم، بايد بتوانيم موانع خلاقيت را بشناسيم و آنها را از سر راه خود برداريم. به همين دليل معلمان ابتدايي بايد بدانند چه موانعي بر سر راه خلاقيت آنها وجود دارد زيرا گام اول در برطرف کردن موانع خلاقيت شناسايي نقاط ضعف خود و موانع دروني و بيروني خلاقيت ها است.

 

اولين مانع خلاقيت، ارزيابي منفي از خود است. وقتي يک معلم احساس کند استعداد ندارد همين تصوير ذهني منفي او باعث مي شود قدرت خلاقيت او هم کاهش يابد

 

تصويري که ما از خودمان داريم در احساسات، عواطف و رفتار ما تاثير مي گذارد. تاثير ذهني منفي ما را نسبت به خودمان نااميد مي کند.

بنابراين بهتر است با ايجاد اعتماد به نفس اين مانع را از بين ببريم و ارزيابي مثبتي از خود داشته باشيم زيرا انساني که خودش را مثبت ارزيابي مي کند فضاي مثبت انرژي هاي رواني اطراف او موجب افزايش انگيزش و فعاليت هاي خلاق او مي شود.

 

يکي ديگر از موانع خلاقيت آموزشي معلمان و شاگردان، ترس از آينده است. وقتي ما از آينده مي ترسيم قدرت پيش بيني آينده را نداريم و نمي توانيم شاد، اميدوار و خلاق به آينده نگاه کنيم و برخورد خوبي با موقعيت هاي خلاق داشته باشيم.

 

در حالي که اگر به جاي ترسيدن از آينده به آن فکر کرده و بتوانيم از مهارت هاي خود براي کنترل آن استفاده کنيم، نه تنها نگران از دست دادن انرژي ها نخواهيم بود بلکه برخوردي راحت با آينده و حال حاضر خواهيم داشت.

وقتي ما از يادگيري لذت نبريم، يادگيري عميق و پايدار را تجربه نمي کنيم و اگر بخواهيم اين دانش را به فهم کاربرد، تجزيه و تحليل و ترکيب که عالي ترين سطح خلاقيت در يادگيري است تبديل کنيم خيلي مشکل خواهيم داشت.

 در يادگيري غيرلذت بخش رفتارهايي مانند کنجکاوي، پرسشگري، تفکر نقاد، تفکر خلاق و جست وجوگري ذهني کم مي شود پس بايد با دقت، حوصله، تمرکز حواس، مهارت خوب گوش دادن، خوب نگاه کردن، شيرين صحبت کردن، استفاده از نمايش در روش تدريس و بهره برداري از الگوي يادگيري مشارکتي، ميزان لذت يادگيري در کلاس را افزايش دهيم تا زمينه هاي خلاقيت در کلاس درس ما فراهم شود.

نبود برنامه ريزي باعث مي شود ساعت هاي زندگي خود را بدون کاربرد مثبت و موثر از دست بدهيم. همين امر مي تواند کل برنامه ها و فعاليت هاي هوشي و ذهني ما    

 

 " براي خلاقيت به دو نيمکره مغز نياز داريم. افرادي که بيشتر از يک نيمکره استفاده مي کنند مانع پرورش تمام استعداد خلاق خود در دو نيمکره هستند. ... "

   

را مختل کند. معلمان ابتدايي هميشه از شاگردان خود مي خواهند برنامه داشته باشند، ولي اگر خودشان برنامه يي نداشته باشند نمي توانند به اهداف موردنظرشان در مدرسه، جامعه و خانواده برسند.

براي خلاقيت به دو نيمکره مغز نياز داريم. افرادي که بيشتر از يک نيمکره استفاده مي کنند مانع پرورش تمام استعداد خلاق خود در دو نيمکره هستند. به همين دليل بهتر است فعاليت دو نيمکره مغز را تقويت کنيم و باعث خلاقيت شويم.

يادگيري از طريق دو نيمکره، لذتبخش تر است. گرچه عملکرد نيمکره چپ براساس الگوهاي نظم دادن، از هوش منطقي رياضي استفاده مي کند ولي با نظم دادن به فرآيند سخن گويي، هوش لفظي - زباني را هدايت مي کند. نيمکره راست با درک تناسب ها و فضا، از هوش تجسمي - فضايي استفاده مي کند يا در ارتباطات و معني يابي به هوش درون فردي و برون فردي کمک مي کند و با هماهنگي و تعادل بخشي به تحريکات بدن باعث توسعه هوش بدن - حرکتي مي شود و در کنترل احساسات به هوش درون فردي ياري مي رساند.

به همين علت لازم است ما کارکردهاي دو نيمکره مغز را خوب بشناسيم و با يادگيري موسيقي، منطق و رياضي، استدلال، هماهنگي و نظم خلاقيت خودمان را افزايش دهيم.

يکي ديگر از موانع خلاقيت مقايسه خودمان با ديگران است در حالي که اين مقايسه کردن نه تنها انرژي هاي رواني ما را هدر مي دهد، بلکه سطح انگيزش و تلاش ما را کاهش مي دهد. براي رفع اين مانع مي توانيم سعي کنيم خود را با خودمان مقايسه کنيم تا بيشتر از اينکه با ديگران مشغول باشيم به خود فکر کنيم و باعث رشد و شکوفايي استعداد خلاقيت خود شويم.

 

انسان وقتي ياد مي گيرد از مقايسه خودش با خودش لذت ببرد ديگر احساس منفي، حقارت، حسادت، نفرت و رقابت نادرست در وجودش شکل نمي گيرد. در اين صورت به رشد و تعالي مي رسد.

 

بسياري از معلمان ابتدايي، خلاقيت را بسيار دشوار مي پندارند و تصور مي کنند آنها نمي توانند فردي خلاق، مبتکر و آفريننده باشند. ولي در بررسي نتايج عملکرد آنها تغييرات زيادي در سازماندهي ذهني و ادراکي آنها نسبت به اين موضوع ايجاد شده است. تا زماني که يک معلم، يادگيري خلاقيت و رفتار خلاق را بسيار دشوار و دست نيافتني مي پندارد، براي به دست آوردن آن تلاش نمي کند در حالي که وقتي پي ببرد مانند همه انسان هاي دنيا استعداد خلاقيت دارد راحت تر به خلاقيت مي پردازد.

 

نبود اعتمادبه نفس

معلمي که نسبت به خودش، کارش، بودنش و تصوير ذهني خودش احساس خوبي ندارد، به تدريج اعتماد به نفس خود را از دست مي دهد.

اگر باور کنيم قادريم خلاق عمل کنيم، اعتماد به نفس، حس پرجاذبه و دلنشيني براي ما به وجود مي آورد. احساس ما را قوي تر مي کند و بر رفتار آموزشي ما در کلاس درس موثر است.

 

معلم با اعتمادبه نفس بهتر مي تواند اعتماد شاگردان خود را به دست بياورد و تاثير آموزشي او چند برابر معلمي است که با صداي ضعيف و با احساس خودکم بيني و سردي عاطفي رفتار مي کند.

 

معلم با اعتماد به نفس بيشتر به اهداف آموزشي خود دست پيدا مي کند و شاگردان را طوري تربيت مي کند که بتوانند مسائل شان را خودشان حل کنند، نه اينکه مسائل بيشتري را براي خانواده و مدرسه ايجاد کنند.

  

 منبع: هموطن

 

 

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 

 

جام جم آنلاين: آيا حس مي‌كنيد هنگامي كه در محل كار خود هستيد، از شما بيگاري مي‌كشند و كار بي‌هدفي را دنبال مي‌كنيد؟ آيا احساس خستگي مفرط مي‌كنيد؟ حس مي‌كنيد اصلا حوصله نداريد فردا هم سركار بياييد؟ اگر اين افكار و احساسات را تجربه مي‌كنيد، احتمالا در حال كشمكش با فرسودگي شغلي هستيد كه اين احساس، رغبت و اشتياق شما به كارتان را تا جايي كاهش مي‌دهد كه چشمه انگيزه‌تان كاملا خشك مي‌شود. در واقع مهارت‌ها و دانش شما آسيبي نديده، اما علاقه و رغبت شما به كارتان كاهش يافته است.

مسووليت اصلي مديران و كارفرمايان منحصر به توليد بهره‌وري و توجه به منابع مادي سازمان نيست و يك مديريت اثربخش بدون در نظر گرفتن عوامل انساني و توجه به نيازهاي رواني كاركنان امكان‌پذير نيست، اگرچه رشد فناوري تحولات عظيمي در زندگي و رفاه انسان به وجود آورده، اما متاسفانه شبكه ارتباطي و عاطفي را آسيب‌پذير كرده است و كارفرمايان مخصوصا در مراكز صنعتي و ماشيني بايد به طراحي برنامه‌هاي ارتقاي سلامت روان و پيشگيري از اختلالات سازماني ازجمله استرس و فرسودگي شغلي همت گمارند كه البته توجه به اين امر بي‌شك مسير نيل به بهره‌وري سازماني را تسهيل مي‌كند.

 

محيط كار نقش مهمي در ارتقاي سلامت افراد ايفا مي‌كند؛ چرا كه شاغلان بيش از 60 درصد زمان بيداري خود را در محيط كار سپري مي‌كنند. اهميت ارتقاي سلامت روان كاركنان در محيط كار در مقوله توليد و بهره‌وري بسيار بديهي و روشن است و توجه به انسان اين منبع اصلي افزايش بهره‌وري بسيار ضروري به نظر مي‌رسد.هر فرد در جريان انطباق با محيط شغلي و اجتماعي خود ناچار مي‌شود مسائلي را باوجود ميل باطني خود متحمل شود. اين بي‌علاقگي به كار زماني كه بشدت غيرقابل تحمل شد به‌فرسودگي‌شغلي‌منجرمي‌شود.

مفهوم فرسودگي شغلي در اوايل 1970 براي اولين بار از سوي فرويد ونبرگر معرفي شد. وي فرسودگي شغلي را حالتي از خستگي و ناكامي مي‌داند كه به علت از خودگذشتگي فرد در روش زندگي يا ارتباطي كه به وصول نتيجه دلخواه منجر نمي‌شود، به وجود مي‌آيد.

 

فرسودگي رخوت روح وروان كارمند است كه در آن انگيزه، يعني همان نيروي پر رمز و رازي كه او را به حركت در مي‌آورد، آسيب مي‌بيند يا حتي كاملا تخريب مي‌شود. فرسودگي شغلي مفهوم مطلق سياه يا سپيد ندارد. در يك روز بخصوص ممكن است اشتياق به كار افزايش يا كاهش يابد، اما اين شرايط ثابت نيست و با تقويت انگيزه دوباره به حالت اول بر مي‌گردد؛ مثل آتشي كه وقتي رو به خاموشي مي‌رود، با افزايش سوخت دوباره جان مي‌گيرد.

 

افراد مستعد فرسودگي

 

در وهله اول كساني كه از كار خود عيب‌جويي مي‌كنند و كساني كه آشكارا با همكارانشان احساس خصومت دارند، در معرض فرسودگي شغلي هستند. از ديگر افراد مستعد كساني هستند كه مجبورند تصميماتي بگيرند كه در مقابل آن بايد پاسخگو باشند يا تصميماتي كه با مساله مرگ و زندگي در ارتباط است.

 

مديران، رهبران گروه‌ها و سرپرستان نيز به خاطر مسووليت، بيش از ديگران در معرض خطر هستند.

 

افرادي كه تحت برنامه‌هاي زماني فشرده و طاقت‌فرسا بايد كار كنند.

 

شاغلاني كه وظيفه‌شان نياز به توجه دقيق يا كار تكراري ظريف دارد و فاعلان كارهايي كه به لحاظ قانوني و سياسي نادرست است، ازجمله موارد مستعد فرسودگي هستند. هيچ كس در مقابل فرسودگي شغلي ايمن نيست و هر فرد در هر سطحي از دانش و مهارت و با هر سن و جنسيتي مي‌تواند به فرسودگي شغلي مبتلا شود.

 

راهكارهاي پيشگيرانه

 

ما بايد باور داشته باشيم نيرومند هستيم و توانايي تاثير مثبت بر اتفاقاتي را كه برايمان مي‌افتد، داريم. از لفظ باور داشته باشيم استفاده شد؛ چراكه نحوه نگاهمان به جهان اثر مهمي بر استعداد نهفته ما براي فرسودگي دارد. باور به اين‌ كه ما نمي‌توانيم اتفاقاتي را كه برايمان مي‌افتد، كنترل كنيم و حس درماندگي ناشي از آن، از تهديدات بزرگ گرايش به فرسودگي است. بسياري از زندانيان به خاطر احساس درماندگي مرده‌اند. برنو بتلهيم كه يك روان‌شناس مشهور است و از يكي از بدترين اردوگاه‌هاي مرگ نازي‌ها جان سالم به در برده است، براساس تجربه خود مي‌گويد: وقتي افراد احساس مي‌كردند بر اتفاقات كنترلي ندارند، مانند مرده‌هاي متحرك مي‌شدند.

 

مديريت بر خود

 

البته مديريت بر خود به طور موثر نياز به افزايش دانش و مهارت دارد. ممكن است شما مهارت‌هاي مديريت بر خود را به طور غيررسمي از والدين و معلمان آموخته باشيد، ولي احتمال دارد به طور موثر بر خود مديريت نكنيد.

به هر حال مديريت بر خود قدرت شخصي شما را بالا مي‌برد؛ زيرا مي‌توانيد شرايطي را ايجاد كنيد كه در آن شرايط پاداش‌هايي را كه براي نگهداري انگيزه بالا نياز داريد، به خود بدهيد و اين گونه انگيزه خود را تقويت كنيد.

 

تصديق خود

 

حتي در محيط‌هايي با افراد بسيار نامسوول و متخاصم باز هم مي‌توانيد منبع قدرت را در دست گيريد. شما مي‌توانيد به خود تصديق و پاداش اهدا كنيد. متاسفانه كمتر هستند افرادي كه بتوانند پاداش‌هاي به خود اهدا شده استفاده كنند. بسياري از افراد در گفتگوهاي منفي‌گرايانه گرفتار مي‌شوند و افراد كمي از تصديق و تاييد خود بهره مي‌جويند. درنتيجه براي بيشتر مردم اين منبع قدرت خاموش و متروك باقي مي‌ماند و در عوض به تصديق و تاييدي كه از سوي ديگران مخصوصا مدير و مسوول باشد، وابسته مي‌مانند.

 

مديريت استرس‌

 

بسيار مهم است كه بدانيد بدن شما چگونه كار مي‌كند و چه شرايطي باعث به وجود آمدن استرس در شما مي‌شود قدرت شما در ايمان به اين مقوله است كه اگرچه شما شرايط دشوار را دوست نداريد، اما مي‌توانيد بر آن فائق آييد چنين افكاري شما را قادر مي‌كند با شرايط كنار آييد و مشكلات را حل كنيد، نه اين ‌كه از شرايط فرار كنيد. بلكه راه‌حل را بيابيد.

 

 استراحت و تمدد اعصاب به بدن امكان بهبودي مي‌دهد و به بهترين عملكرد منجر مي‌شود. هر فرد با تمرين مي‌تواند بهره‌گيري از تجدد اعصاب را براي كنترل استرس بياموزد. وقتي فرد بتواند مطابق ميل خود استراحت كند، قدرت شخصي او افزايش مي‌يابد.

 

مثلاوقتي باشرايط بحراني مواجه مي‌شويد، اگر به فعاليت ادامه دهيد، هوشيار باقي مي‌مانيد و از تمام منابع براي مبارزه با آن شرايط دشوار بهره مي‌جوييد و اعتماد به نفس شما افزايش مي‌يابد؛ زيرا مي‌دانيد كه با وجود تحريك خونسرد باقي مي‌مانيد، در نتيجه به جاي احساس درماندگي، احساس قدرت مي‌كنيد.

 

يك نظام حمايتي تشكيل دهيد

 

يك نظام حمايتي قوي متشكل از خانواده، دوستان و همكاران مي‌تواند در حمايت كردن شما از آثار منفي فرسودگي و استرس مفيد باشد. افرادي كه از چنين نظامي برخوردار باشند، سلامتي و طول عمر بيشتري دارند.

 

 براي خود هم‌پيماناني تشكيل دهيد

 

هم‌پيمانان مي‌توانند در انجام كار به شما كمك كنند. همكارانتان مي‌توانند شما را در رسيدن به اهدافتان ياري كنند و يا عقب بيندازند. وقتي هم‌پيماناني داشته باشيد كه بتوانيد روي آنان حساب كنيد، احساس كنترل بيشتري مي‌كنيد. حتي در شرايط خيلي دشوار به دليل اين ‌كه مي‌توانيد روي كمك افراد بخصوصي حساب كنيد، احساس كنترل و قدرت خواهيد كرد.

 

مهارت‌هاي خود را گسترش دهيد

 

شما در جريان شغل خود با شرايطي مواجه مي‌شويد كه نيازمند مهارت‌هايي است كه هنوز نداريد. قدرت شخصي شما پس از كسب اين مهارت‌ها افزايش مي‌يابد، وقتي بدانيد چگونه بايد مهارت‌هاي موردنياز خود را به دست آوريد و با مديريت شرايط غيرمنتظره، اعتماد به نفس بيشتري كسب خواهيد كرد.

 

اهداف خود را بسط دهيد

 

اگرچه اهداف شما بايد گام‌هاي كوچكي باشد، اما بايد آنقدر هم بزرگ باشد كه باعث جلو رفتن شما شود. به عنوان مثال، به يوگا فكر كنيد. در يوگا بدن خود را در شرايط خاصي قرار مي‌دهيد و سپس به آرامي ماهيچه‌ها را مي‌كشيد. همين طور مجموعه گام‌هاي كوچك بايد به آرامي توانايي شما را افزايش دهد. نگران نباشيد كه گام‌ها خيلي كوچك هستند تا وقتي مسير باز و ادامه‌دار است، هيچ گامي كوچك نيست.

 

از قوه تخيل و تصورتان بهره گيريد

 

خود را محدود نكنيد. هر راهي را كه مي‌توانيد تصور كنيد تا به آنچه مي‌خواهيد برسيد. ببينيد چه مهارت‌هايي داريد، سپس تصميم بگيريد، بعد كارتان را شروع كنيد. قبول كنيد مي‌توان براي چيزهايي كه نمي‌خواهيد و دوستشان هم نداريد، باز هم به سختي كار كنيد.

 

از زبان قوي و مستحكم استفاده كنيد

 

افراد وقتي رو به سمتي مي‌روند كه قرباني فرسودگي شغلي مي‌شوند، تمايل دارند گرفتار افكار درمانده‌ساز بيشتري شوند. وقتي به خود بگوييد درمانده هستيد، مبارزه با فرسودگي را مشكل‌تر مي‌كنيد. بايد افكار خود را كنترل كنيد. بايد يك فكر سودمند را جايگزين فكر درمانده كنيد. مثلا به جاي جمله «آه همه چيز را خراب كردم» بهتر است بگوييد «اشتباه كردم، اما تجربه‌اي شد و آموختم» هر دو فكر توصيف‌هاي درستي هستند، اما اولي حس درماندگي را توليد مي‌كند و دومي حس قدرت و اعتماد به نفس را.

 

راهكارهاي پيشگيرانه  براي كارفرمايان‌

 

ازجمله برنامه‌هايي كه هر كارفرما و مدير براي پيشگيري و كنترل استرس و فرسودگي شغلي در سازمان مي‌تواند انجام دهد:

 

طراحي برنامه‌هايي با هدف تقويت عوامل محافظت‌كننده (شامل آموزش اعتماد به نفس و تاب‌آوري)‌.

 

سياست كاهش دادن عوامل خطرآفرين سازماني از بعد رواني مانند افسردگي و پرخاشگري، سوءمصرف مواد مخدر و توجه بعد فيزيكي و عوامل ارگونوميك (نور، صدا و رنگ‌آميزي).

 

بهبود بخشيدن شبكه‌هاي ارتباطي در سازمان و تلاش به منظور بهبود كميت و كيفيت ارتباطات چندسويه.

 

ايجاد فعاليت‌هاي جايگزين و غني كردن اوقات فراغت كاركنان و توجه به امور رفاهي و ورزشي آنان.

 

فراهم آوردن امكاناتي كه مهارت و دانش همه افراد بسته به تخصص و وظيفه شغليشان‌ افزايش يابد.

 

نشانه‌هاي فرسودگي شغلي‌

 

حس گاه به گاه خستگي، عصبانيت و نارضايتي و نگراني همگي از بخش‌هاي عادي و لاينفك كار و زندگي‌اند، اما افرادي كه در سيكل فرسودگي شغلي گرفتار مي‌شوند، معمولا اين احساسات را بيش از ديگران تجربه مي‌كنند و اين روند ادامه مي‌يابد تا زماني كه اين احساسات مزمن مي‌شوند و افراد از نوعي فرسايش عاطفي شاكي مي‌شوند. با وجودي كه هيچ دو فردي كاملا مشابه رفتار نمي‌كنند، اما در بيشتر موارد افراد خستگي را با عصبانيت پاسخ مي‌دهند. در سطوح بعدي نگراني و ترس سپس در موارد حاد نااميدي را مشاهده مي‌كنيم مجموعه اين علائم معمولا با كاهش راندمان كاري، پس زني و مشكلات ميان فردي، بيماري، غيبت از كار و در موارد زيادي با سوء مصرف موادمخدر در كاركنان همراه است.

 

يكي از راه‌هاي فهميدن علت فرسودگي دركارمند، دريافت اين نكته است كه چه مواردي انگيزه افراد را حفظ مي‌كند و افزايش مي‌دهد. همان‌طور كه بدن براي سلامتي به ويتامين‌ها نياز دارد، براي ارتقاي انگيزه نيز موادي مورد نياز است: پاداش براي كار خوب و ايمان و اعتقاد به اين كه شما مي‌توانيد بر مسائلي كه بر شما اثر مي‌گذارد، كنترل و مديريت داشته باشيد. اين موارد بر افزايش انگيزه شما در محيط كار موثر است.

 

يكي از مواردي كه باعث خشك شدن چشمه انگيزه افراد مي‌گردد، نبود پاداش است. پاداش مي‌تواند شامل تقدير، اعلام احساس رضايت، تقويت عزت نفس،‌ ترفيع رتبه، خوشگذراني و پاداش مالي باشد كه با توجه به تفاوت‌هاي فردي در افراد و علاقه آنان مورد استفاده قرار مي‌گيرد. پاداش به شكل منفي مي‌تواند شامل جلوگيري از انتقاد، كاهش تنهايي، كاهش قرض و بدهي، دور شدن از روابط بد و ناسالم يا هر چيز ناخوشايند باشد.

 

آزاده اوليايي‌

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 

 

 امروزه طلاق داراي سير صعودي خطرناكي است كه اين صعود خطرناك به تازه ازدواج‌كرده‌ها سرايت كرده است.

 

«زيگموند فرويد» زماني به شاگردش «اريك اريكسون» گفت: عشق ورزيدن و كاركردن ظرفيت‌هاي دوقلويي هستند كه علامت بلوغ كامل‌اند.

اگر اينچنين باشد پس بلوغ و كمال بايد يكي از ايستگاه‌هاي خطرناك راه زندگي باشد و تمايلات جاري در ازدواج و طلاق، هوشمندي احساسي را ظريف‌تر و حساس‌تر از هميشه مطرح مي‌كنند. امروزه طلاق داراي سير صعودي خطرناكي است كه اين صعود خطرناك به تازه ازدواج‌كرده‌ها سرايت كرده است. اين سرايت را مي‌توان در ارقام طلاق زوج‌هايي كه در سال‌هاي پيش با هم ازدواج كرده و اكنون از هم جدا شده‌اند، مشاهده كرد.

نمونه تحقيق را از ازدواج‌هايي در آمريكا كه از سال 1890 رخ داده شروع مي‌كنيم. در اين سال تقريبا 10درصد ازدواج‌ها منجر به طلاق شده است. اين رقم براي آنهايي كه در سال 1920 ازدواج كرده‌اند حدود 18درصد و براي زوج‌هاي سال 1950، 30درصد است. زوج‌هاي سال 1970 شانس طلاقشان 50-50 بود و براي زوج‌هايي كه در سال 1990 زندگي‌شان را شروع كرده‌اند احتمال اينكه آن ازدواج به طلاق بينجامد تقريبا به رقم گيج‌كننده 67درصد رسيده است.

اگر اين تخمين را تداوم دهيم فقط 3نمونه از هر 10ازدواجي كه اين روزها صورت مي‌گيرد، پايدار خواهد ماند.مي‌توان اين بحث را پيش كشيد كه بيشتر اين سير صعودي طلاق در نتيجه سايش پيوسته و منظم فشارهاي اجتماعي است.

اگر قرار است يگانگي زن و شوهري حفظ شود، نيروهاي عاطفي بين آنها نقشي به مراتب حساس‌تر به عهده دارند. شايد بزرگ‌ترين گشايشي كه در راه ادراك چيزهايي كه ازدواج‌ها را استوار نگاه مي‌دارند يا آنها را از هم مي‌پاشاند، از طريق سنجش بسيار دقيق فيزيولوژيك به عمل آمده باشد كه تعقيب لحظه به لحظه تفاوت‌هاي احساسي در روابط يك زوج را ممكن مي‌سازد.

اين مقياس‌هاي فيزيولوژيكي كه نيروهاي احساسي را در معرض ديد قرار مي‌دهند يا رابطه را پايدار مي‌سازند يا آن را از بين مي‌برند.

 

 

  منبع : هموطن

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 

 نحوه مطالعه در ماه‌های آخر معجزه‌ای در روند کار دربر خواهد داشت، كه شاید بتوان گفت تمام مدت مطالعه یک طرف و دو ماه آخر طرف دیگر.

 

با داشتن یک برنامه مطالعاتی مناسب برای این دوره می‌توان از توانایی‌های خود به خوبی استفاده کرده و از پراکنده خوانی دوری گزید.

پیشنهاد می‌شود، داوطلبان برنامه مطالعاتی خود را براي اين دوره در دو قسمت تهیه کنند:

 

الف) از هم اکنون تا 2 هفته مانده به کنکور

 

1. بسیاری از داوطلبان ترم 2 پیش‌دانشگاهی را می‌گذرانند و باید خود را برای امتحانات آماده کنند. بدین ترتیب اولویت با مرور درس‌های پیش 2 خواهد بود، که در این صورت برای کنکور هم دوره کامل صورت خواهد گرفت.

2. دروسی که در آن ضعف دارید و درس‌هایی که با توجه به رشته انتخابی ضریب بالا دارد، در اولویت بعدی مطالعه قرار گیرد.

3. حدالامکان از خواندن مطالب جدید خوداری شود. اکنون زمان آن رسیده است که کلیه مباحث خوانده شده، مرور و جمع‌بندی گردد. دیگر فرصت مطالعه عمیق مطالب تازه نیست.

4- در تمام دروس نسبتا باید تسلط داشته باشید، هیج درسی را کنار نگذارید. 5. با توجه به میزان توانایی که دارید چند درس را در روز انتخاب کرده. ترجیحا یک اختصاصی، یک عمومی و بعد به مطالعه مرور خلاصه‌های خود که از ابتدای سال تهیه کرده‌اید بپردازید. پس از مطالعه سریع تست‌های مربوط به آن را زده و بعد به بررسی پاسخهای تشریحی آن بپردازید و اشکلات خود را برطرف سازید.

6. تست‌های دروس عمومی را بلافاصله پس از مطالعه نزنید؛ روز بعد را به این امر اختصاص دهید و هر روز تست‌های دروس عمومی روز قبل را بزنید. 7. دروسی را که علاقه ندارید و در آن ضعف دارید در اول وقت و زمانی که حوصله دارید، مطالعه کنید.

 

ب) 2 هفته مانده به کنکور

 

اکنون می‌توانید با توجه به تست‌های آزمون سال‌های گذشته، هر روز از خود یک آزمون بگیرید.

شرایطی همانند روز کنکور فراهم کنید. صبح زود از خواب بيدار شوید، حتی لباس راحتی برتن نداشته باشید، تصور کنید روز آزمون است و پشت میزخود نشسته‌اید، زمان پاسخگویی را مشخص کنید و به تست زدن بپردازید.

بعد از اتمام زمان مورد نظر به بررسی پاسخ‌های تشریحی بپردازید، در صورت داشتن اشکال به منبع اصلی مطالعه‌‌ي خود رجوع کنید.

 

توصیه‌های عمومی:

 

  • 1. در فاصله بین مطالعات خود زمانی را به استراحت اختصاص دهید. از کارهایی که احتیاج به تمرکز دارد و منجر به فعالیت ذهنی شما می‌شود در زمان استراحت بپرهیزید.
  • 2. صبح زودتر بیدار شوید و تا دیروقت بیدار نمانید. بیدار ماندن تا دیروقت بازده مطالعه شما را پایین می‌آورد.
  • 3. امر تغذیه خود را جدی بگیرید، حتما صبحانه (می‌تواند نان و پنیر همراه با گرد و،...) بخورید. روزانه یک لیوان شیر و عسل مناسب است.
  • 4. از خوردن غذاهای پرحجم و چرب بپرهیزید. با افزایش حجم زیاد معده، خواب آلودگی هنگام مطالعه افزایش می‌یابد.
  • 5. در هنگام مطالعه تغذیه نخورید و در طول روز آب زیادی بنوشید. عصرانه مناسب بخورید.
  • 6. ورزش صبحگاهی فراموش نشود و هر روزتان را بانشاط آغاز کنید. ورزش برای کاهش اضطراب مناسب است.
  • 7. از خوردن داروهای خواب‌آور دراین دوران بپرهیزید.

 

 زمانی را به دعا و نیایش اختصاص دهید و خود را به دستان خداوند بسپارید و بگذارید او راه‌گشای شما دراین امر باشد در این‌صورت دیگر داشتن اضطراب معنایی نخواهد داشت.

 

 

 

 

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 

 

نتايج تحقيقات و بررسي‌هاي انجام شده نشان مي‌دهد كه بيش از 90 درصد اختلافات و مشكلات زناشويي به دليل گفتگو نكردن آن هم به طرز صحيح بروز مي‌كند.

 

در واقع هم‌صحبتي زن و شوهر با هم، براي رشد و بقاي احساس صميميت آنها نقش موثري دارد. متاسفانه بسياري از زوج‌ها و شايد بتوان گفت اغلب آنها از مهارت‌هاي لازم براي گفتگو با يكديگر برخوردار نيستند. مسلما اگر زوجين نتوانند و يا فرصت نداشته باشند با يكديگر گفتگو كنند، ناگزير براي شناخت طرف مقابل و خواسته‌هاي او بايد به حدس و گمان متوسل شوند و مشخص است كه اين شناخت نمي‌تواند درست، دروني و عميق باشد.

 

راستي چرا برخي زوج‌ها به گفتگو و صحبت كردن اهميتي نمي‌دهند؟ اگر با همسرمان صحبت نكنيم از كجا بدانيم چه خواسته‌اي دارد؟

 

 

يكي از بهترين راه‌ها براي ايجاد فضايي‌آرام و صميمي تشكيل ميز مذاكره است. پس سعي كنيد.

هر روز كمي از وقت خود را به صحبت با همسرتان صرف كنيد. در اين راستا تشكيل ميز مذاكره مي‌تواند نتايج سودمندي داشته باشد.

 

 در اين ميزگرد دو نفره كمبودها و مشكلاتتان را بيان كنيد. به جاي داد و فرياد، سعي كنيد درباره اختلاف نظرهايتان مذاكره كنيد و در جريان مذاكره ديدگاه‌هاي خودتان را مطرح نماييد، نه اين‌كه نظر خود را تحميل كنيد يا فكر همسر خود را بپذيريد، بلكه مشورت كنيد و با همدلي به نظر واحد و مشترك برسيد، نه اين‌كه تحمل يا تحميل كنيد.

 

زيرا اين تحمل‌ها و گذشت‌هاي بي‌مورد به‌تدريج به كدورت‌هاي عميق تبديل مي‌شود و گاه كار را به جاهاي باريك مثل قهر يا جدايي مي‌كشاند بي‌آن‌كه دريافته باشيم ريشه اين واكنش‌هاي خشم‌آگين كجا بوده است.

 

هيچ وقت در جريان مذاكره، صحبت‌هاي يكديگر را قطع نكنيد و به جاي گوش دادن به صحبت‌هاي همسرتان از خود دفاع نكنيد. به‌عبارت ساده‌تر يعني به‌جاي دفاع از خود به صحبت‌هاي همسرتان گوش دهيد.

 

ضمنا به اين نكته مهم توجه داشته باشيد كه مذاكره اين نيست كه در حال غذا خوردن يا تماشاي تلويزيون آن را انجام دهيم، خير، بايد همه اين كارها را كنار گذاشت و وقت مناسبي را به آن اختصاص داد. بخصوص بايد دور از چشم بچه‌ها و در فرصت مقتضي به اين كار پرداخت تا گفتگو پايان خوشي داشته باشد؛ پس مذاكره كنيم و به يكديگر فرصتي براي آموختن،تجديد نظر و تغيير خويشتن بدهيم.

 

 

 

  نوشته شده در  4 May 2008ساعت 9 AM  توسط نور 

release date: 27-Feb-2008
[
Print Article | E-mail Article | Close Window ]

Contact: George Hunka
ghunka@aftau.org
212-742-9070
American Friends of Tel Aviv University

Stress and fear can affect cancer's recurrence



Prof. Shamgar Ben-Eliyahu

Click here for more information.


After the surgical removal of a malignant tumor, the chance that cancer will re-appear in a different location of the body remains high. But new research from Tel Aviv University, in a bold new field called Psychoneuroimmunology, may prevent those cancer cells from taking root again and the key to the treatment is stress reduction.

A new study led by Prof. Shamgar Ben-Eliyahu, from Tel Aviv Universitys Department of Psychology, has shown scientifically that psychological and physiological stress prior to, during and after surgery has a biological impact that impairs immune system functioning. This impairment bears down on disease progression, he says, especially at the critical point during oncological surgery when a primary tumor is being removed.

The study was published in the journal Brain, Behaviour, and Immunity (2007). The results are expected to influence cancer intervention programs in the future.

Effects of Fear

The psychological stressors of surgery deal a blow to the immune system, but this is hardly discussed in the medical community, says Prof. Ben-Eliyahu. Ours is among the first studies to show that psychological fear may be no less important than real physiological tissue damage in suppressing immune competence.

The surprising part of Prof. Ben-Eliyahu's studies is that stress hormones such as adrenaline, which are released before and during surgery, "underlie much of the devastating effects of surgery on immune competence," says Prof. Ben-Eliyahu.

Until now, doctors assumed that the immune system was weakened due to tissue damage and the bodys responses to it. A weak immune system is one of the major factors that promotes cancer metastases after an operation, explains Prof. Ben-Eliyahu.

Timing is everything after cancer surgery, says Prof. Ben-Eliyahu. There is a short window of opportunity, about a week after surgery, when the immune system needs to be functioning maximally in order kill the tiny remaining bits of tumor tissue that are scattered around the body.

An Early Boost

The main stress hormones that appear to have an impact on immune competence are released before and during surgery, Prof. Ben-Eliyahu has found. He is currently developing a novel intervention program, based on existing generic drugs, to block the influence of these hormones.

Pre-clinical studies in a 2005 study also published in Brain, Behaviour, and Immunity reveal that by blocking these stress hormones, cancer metastases in animal models could be reduced. In a recent study (in progress), Prof. Ben-Eliyahu also found that by blocking these hormones, he could increase long-term post-operative survival rates from cancer in animal models, by as much as 200-300 percent.

Prof. Ben-Eliyahu and his students are now also trying to integrate stimulation of the immune system just before surgery and prevent its suppression. This may provide the immune system with an opportunity to eradicate cancer residuals after the surgical removal of the primary tumor, and before these residuals are re-established and become resistant to immunity, he says.

Prof. Ben-Eliyahu concludes, By boosting the immune system and blocking its suppression by psychological and physiological stress, starting a day or two before surgery, during surgery and after surgery, we may be able to provide an intervention program that can extend peoples lives and potentially increase their chances for long-term survival.

He plans on starting clinical trials within the next year or two.

Prof. Ben-Eliyahu is one of about 200 other scientists working in the novel and emerging field of Psychoneuroimmunology. It is an interdisciplinary study of the interaction between the psychological processes of the brain, and the nervous and immune systems of the human body. In this field, Prof. Ben-Eliyahu collaborates regularly with Prof. Gayle Page from the Johns Hopkins School of Nursing and other scientists from the United States and Israel. His work is supported by the U.S. National Institute of Health. In May, he plans on attending the Psychoneuroimmunology Research Society conference in Madison, Wisconsin.

###

American Friends of Tel Aviv University supports Israels leading center of higher learning, the largest Jewish university anywhere. It is ranked among the worlds top 100 universities in science, biomedical studies, and social science, and rated one of the worlds top 200 universities overall. Internationally recognized for the scope and groundbreaking nature of its research programs, Tel Aviv University consistently produces work with profound implications for the future.

 

  نوشته شده در  29 Apr 2008ساعت 11 AM  توسط نور  | 

Forgetting

 

The most frequent reason for forgetting information is difficulty in transferring it from working memory to long-term memory. In addition, we can forget because of an inability to recall information that is in long-term memory. This section will discuss specific explanation for forgetting.

Fading occurs when we can no longer recall information from our memory because of disuse. In short-term memory, fading can occur very rapidly - in some cases after just a few seconds. When information fades from working memory, it disappears because the short-term space was needed for other incoming information. We can prevent this type of fading by continuing to focus attention on the information, by constantly rehearsing it, or by transferring it to long-term memory.

Once information has been transferred to long-term memory, most theorists believe that it is stored there permanently. When information fades from long-term memory, what really fades is the link; that is, we cannot find a way to retrieve it - it's there, but we just can't find it. We can prevent this kind of fading by encoding the information as meaningfully as possible, by frequently retrieving it, by actively restoring it whenever we do retrieve it, and by using effective memory search strategies.

 

Interference occurs when information gets confused with other information in our long-term memory. Interference can occur either retroactively or proactively (Figure 6.2). Retroactive interference occurs when previously learned information is lost because it is mixed up with new and somewhat similar information. For example, if you learn the contents of this chapter today, new information presented to you tomorrow could cause you to become confused about the contents of this chapter. A history student could study the causes and events of the American Revolutionary War and understand these thoroughly. Several weeks later the student could study the causes and events of the American Civil War. If the student thereafter had trouble remembering the causes and events of the Revolutionary War, this would be an example of retroactive interference.

 

Retroactive interference occurs when information works backwards to interfere with earlier information - just as a retroactive pay raise given in July might work backwards to influence pay days from January to June.

 

Figure 6.2. Proactive Interference (top) and Retroactive Interference (bottom).

 

Proactive interference occurs when current information is lost because it is mixed up with previously learned, similar information. For example, you could have trouble learning the contents of this chapter because it conflicts with preconceived notions in your mind regarding the same topic. Returning to the history example described earlier, if the student who had learned about the Revolutionary War thereafter studied the Civil War and had trouble remembering the events of the Civil War, this would be an example of proactive interference. The distinctions between retroactive and proactive interference are systematically described in Table 6.1.

 

 

Table 6.1. Summary of Types of Forgetting.
Type of Forgetting
Definition
Mnemonic
Examples

Proactive Interference

Current (new) information is lost because it is mixed up with previously learned, similar information.

Earlier information projects itself forward and interferes with what we try to learn next.

1. I have trouble recalling my new phone number, because I get it mixed up with my old number.

2. A student finds a new concept to be hard to understand because she confuses it with similar ideas she has already learned.

Retroactive Interference

Previously learned information is lost because it is mixed up with new and somewhat similar information.

New information interferes with older information, much like a retroactive pay raise influences previous paychecks.

1. I have trouble recalling my old phone number, because I get it mixed up with my new number.

2. A student understood a concept last week but can no longer discuss the concept correctly, because he confuses it with other concepts studied since that time.

Fading

We can no longer recall information from our memory because of disuse.

There was once a clear memory, but it has faded away because the information was never used.

1. I cannot recall my family's phone number when I was in the first grade, because my family hasn't lived at that house in over 40 years.

2. A student correctly identifies concepts on the unit test, but gets these concepts wrong on the final exam ten weeks later, because she has not used or reviewed those concepts during the intervening time.

Distortion

An imperfect image is recalled from long-term memory.

The information is still in memory, but it is distorted, so that it is no longer the same as what was originally stored.

1. I think I can recall my phone number from the first grade, but actually I have it partially confused with another number.

2. A student gives an answer that is partially correct, but is largely inaccurate because it contains a blend of both accurate and inaccurate pieces of information.

Distortion refers to the misrepresentation of information that occurs when an imperfect image is recalled from long-term memory. It is not really a separate type of forgetting, but rather a combination of the previous three types. For example, when I returned to a high school reunion, I once discovered that many of my vivid recollections of my baseball career were distorted. I had clear memories of various heroic achievements, which I had dutifully narrated to my wife and children, and I firmly believed these to be true. Written and verbal evidence at the reunion repudiated my testimony. What seems to have happened is that some of the less pleasant aspects had faded from my memory. In addition, I apparently reconstructed a few situations in my post-game mental analyses, and when I tried to recall the incidents after several intervening years I tended to remember these more pleasant fantasies in place of the true accounts of the games. Likewise, although I passed a test on atomic fusion and fission a long time ago, when one of my children recently asked me a question about fusion, I gave an answer that blended the two concepts.

A final term related to forgetting is suppression. This is a term derived from Freudian psychotherapy that refers to the subconscious urge from within our personalities to obliterate unpleasant or threatening information from our memories. For example, an adolescent who had been abused as a child may be unable to recall specific instances of abuse, even though these were numerous, because he had suppressed them. Suppression is not an important cause of forgetting in most classroom settings. If a student says she forgot her Spanish "because she hated the teacher," her forgetting is probably because she has avoided contact with the subject matter rather than because of an emotional trauma

  نوشته شده در  29 Apr 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 
کودکان به این علت دست به دزدی می زنند که جامعه برای ثروت مادی ارزش قایل می شوند  چون از حقوق مالک در حفظ مالش اطلاعی ندارند می خواهند دیگران را تحت تاثیر قرار دهند یا دوست دارند بی دلیل دست به کاری زده باشند.

هر چند بیشتر کودکان ممکن است در طول سال های رشد یکی دوبار مرتکب دزدی شوند اما اگر به طور پیوسته یا مکرر دست به این کار زدند در آن صورت باید نتیجه گرفت مشکلاتی وجود دارد ولازم است انگیزه ها ونیاز هایی را که به این رفتار منجر می شوند بررسی کرد .

انگیزه های دزدی:

جلب توجه:جون والدین به کودکان توجه نمی کنند کودکان هم به طور فطری نیاز به توجه دارند آنها مجبور می شوند از طریق راه های ناپسند خود را نشان دهند به طور مثال :کودکی که سه ماه به مدرسه رفته است ولی توجهی از سوی اولیای مدرسه به او نشده است وسیله ای از دوستش را بر می دارد

انتقامجویی:علی ورضا دوبرادرند علی که بزرگتر است رضا را کتک می زند رضا چون توان مقابل مثل را ندارد کتاب غلی را بر می دارد  وبعد به پدر خبر می دهد که علی کتابش را گم کرده است تا توبیخ شود وبدین شکل از او انتقام بگیرد.

تحمیل سلیقهءبزرگتر ها:در خرید وسایل مورد نیاز کودک سلیقهء خود را تحمیل نکنید که در این صورت چون آن وسیله را دوست ندارد سراغ وسیلهء دوستش می رود

انحصار طلبی :بعضی کودکان به دلیل روحیه انحصار طلبی احساس می کنند هر چه در عالم وجود دارد از آن اوست و وسایل دیگران را بدون اجازهء آنان بر می دارد

  نوشته شده در  29 Apr 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 
 

طلب از خدا رحمت است

اگر برآورده شود نعمت است

اگر بر آورده نشود حکمت است   

                                                                                    طلب از بنده خدا خفت است

                                                                                    اگر برآورده شود منت است

                                                                                    اگر برآورده نشود ذلت است                 می خوا هم ببخشم

 

آن كسانی را كه با من نامهربان بوده اند

 

از امروز من

              دگرگون می شوم

              ساده ميشوم، يكرنگ می شوم آبی ميشوم

                                رنگ آسمان

                                   رنگ دريا

يا زرد می شوم

                  مانند آفتاب می شوم و محبت می پراكنم

يا قرمز ميشوم

                 به رنگِ آخرين غروبِ دلتنگی

 

با دستانم بذر عشق به قلبهای خسته می افشانم

از منبع لا يزال الهی نيرو ميگيرم

عشق در خواست می كنم

صفا می خواهم

بركت می خواهم

روشنايی می خواهم

و... همه را در روح هميشه جاويدم به امانت می گذارم

ودر بخشش اين همه پاكی تعلل نمی كنم

زيرا به خوبی ميدانم هر كه را ببخشم نه به ديگری بلكه به خود موهبت عطا كرده ام

ودر واقع در مقابل قانون طبيعت سر فرود آورده ام

می خواهم ببخشم با تمام وجود ببخشم تا بر من ببخشايند

می خواهم غرق در روشنايی خداوند شوم

محو شوم آرام شوم تازه شوم

صادقانه پاك شوم

نه برای آرامش خودم برای آرامش دادن به ديگران زلال شوم

می خواهم ديگران را هر آنطور كه هستند بپذيرم

مي خواهم دوستشان بدارم شادشان كنم

غمها را كنار بزنم پيشامد های ناگوار را بپذيرم

و دستان هميشه مهربان و گرم خداوند را دردستانم بگيرم

و باتمام وجود عشق را لمس كنم وارام لبخند بزنم

  نوشته شده در  29 Apr 2008ساعت 10 AM  توسط نور  | 

 

تا کنون برایتان اتفاق افتاده که در یک کنفرانس و یا انجمن سخنرانی کرده باشید، اما پس از اتمام مراسم آرزو کنید که ای کاش ارائه بهتری از خود به نمایش گذاشته بودید و مفهوم را به شیوه بهتری بیان می نمودید؟

 

امری که می تواند به شما کمک کند تا تاثیر خود را بهبود بخشیده و ناکامی را تا میزان زیادی کاهش دهید، این است که بدانید: "مصداق ارتباط، پاسخی است که از طرف مقابل دریافت می کنید." 

 

 در دنیای بزرگسالان اکثر راههای برقراری ارتباط به ارتباط لفظی ختم می شود. کمی به گذشته و دوران تحصیل خود فکر کنید، ببینید که چقدر وقت صرف یادگیری خواندن و نوشتن کرده اید؟ هر چند در حال حاضر میزان باسوادی در کل جهان پیشرفت چشمگیری داشته، اما باید توجه داشت که در طول این دوران هیچ گونه آموزش خاصی در مورد نحوه برقراری ارتباط صحیح، به دانش آموزان داده نمی شود.

 

زمانیکه ارتباط رودرویی را با دیگران داریم برای اینکه بتوانیم بالاترین تاثیر را برر وی آنها بگذاریم -چه مخاطب ما یک فرد باشد چه اشخاص زیادی باشند- بهتر است کمی صبر کنیم و به چند مسئله جزئی دقت کنیم. اولین چیزی که باید پیش از هر چیز به آن توجه کنید این است که ببینید مخاطبتان چه کسی است.

 

زمانیکه ما پیام های ارتباطی را "دریافت" می کنیم، این ارتباط از "فیلتر"های مختلفی می گذرد تا به ما برسد. این فیلتر ها می توانند شامل موارد زیر باشند:

 

حالت روحی فردی ما و احساساتی که داریم

نظر ما نسبت به فرستنده پیام

ارتباطات قبلی با فرد مورد نظر

اینکه پیام چه اثری می تواند برای ما در بر داشته باشد

میزان درک فردی ما از لغاتی که می توانند مورد استفاده قرار بگیرند

نحوه تجزیه تحلیل لغات توسط ما

 

 چند لحظه به خودتان وقت بدهید، در مورد مخاطبین خود فکر کنید، اگر بتوانید با مخاطبین خود ارتباط برقرار کنید، آنها خوشان به شما کمک می کنند تا بتوانید منظور تان را واضح تر برایشان تشریح کنید.

 

همه افراد برای بیان یک مطلب شیوه های متفاوتی را انتخاب می کنند و همه سعی بر این دارند تا میزان تاثیرگذاری خود را افزایش دهند.

شاید شما در مورد ضرب المثل قدیمی "خودتان را جای آنها بگذارید" چیزهایی شنیده باشید. افرادی که در برقراری ارتباط با دیگران موفق هستند، این کار را انجام می دهند حال چه به صورت آگاهانه چه به طور ناخودآگاه.

همچنان که زندگی می گذرد و ما به عرصه های جدید آن قدم می گذاریم، نوعی تکنیک فردی برای برقراری ارتباط با دیگران بر می گزینیم. کلید طلایی تاثیر گذاری بیشتر این است که انعطاف پذیری خود را افزاش دهید تا قادر شوید پیام خود را آنچنان که مناسب حال مخاطب است به او انتقال دهید.

 

 

یکی از فاکتورهای اساسی در برقراری ارتباط، نحوه ارائه "لغات" مختلف و چیدن آنها در کنار یکدیگر است.

 

حقیقت اینجاست که در مقوله برقراری ارتباط، افراد مختلف را می توان در این گروه ها دسته بندی کرد: "بصری" ، "احساسی" و "شنیداری."

 

 به هر حال همه افراد توانایی استفاده از هر سه مورد را دارند، اما همیشه یکی از موارد بر سایرین برتری دارد و از یکی از موارد دیگر به عنوان عامل پشتیبان استفاده می شود.

 

افراد "بصری" معمولاً در حرف های خود از لغات تصویری استفاده می کنند. دایره لغات آنها از رنگ ها، تصاویر و صحنه ها تشکیل شده است. آنها با حرف های خود مناظر و صحنه ها را نقاشی می کنند. آنها همچنین خیلی تندتر صحبت می کنند، سرزنده تر هستند، و حرکات بیانگر بدنی شان بیشتر است و از دستان خود برای تقویت تصاویر استفاده می کنند. حرکات دست آنها از بالای سینه به سمت خارج بیشتر است.

 

افراد احساسی از حرف های احساسی استفاده می کنند. آنها در این مورد که چه احساسی دارند، صحبت می کنند؛ نیاز دارند که چیزی را در دست بگیرند، احساس آنها در مورد چیزهای ملموس بیشتر است مثلاً یک شیء چقدر نرم یا زبر است، و به طور کلی بیشتر در مورد احساست خود نسبت به چیزهای مختلف صحبت می کنند. آنها کمی آرامتر صحبت می کنند، برای فکر کردن چند لحظه صبر می کنند و به احساسات خود بیش از هر چیز اهمیت می دهند. آنها حرکات بیانگر بدنی زیادی از خود بروز نمی دهند و حرکات دست هایشان بیشتر به سمت داخل است. ممکن است خودشان را با دست هایشان بگیرند و یا چیزی را در دستشان بگیرند.

 

شنیداری ها از صحبت کردن در مورد مسائل مختلف لذت می برند! آنها معمولاً سؤال های زیادی می پرسند و میخواهند در مورد موضوعات مختلف با هم بحث کنند. آنها  خیلی ریز بین هستند و درکشان کمی مشکل است. آنها گوش هایشان در همه حال تیز است، حرکات بیانگر بدنی شان ریتمیک بوده و بیشتر به دهان، سر و گوش ها توجه دارند.

 

شاید تا کنون به این نتیجه رسیده باشید که پیش از صحبت کردن باید موارد بسیار زیادی را در نظر بگیرید، اما اگر دقت کنید متوجه خواهید شد که مدت زمان زیادی را در زندگی خود صرف صحبت کردن می کنید و این کار ارزشش را دارد که مهارت های گفتاری خود را ارتقا بخشید.

 

 اگر توانایی انجام یک چنین کاری را نداشته باشید، آنوقت مجبور می شوید که همیشه دیگران را محکوم به درک نکردن منظور خود کنید.

 

 

 

  نوشته شده در  27 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط نور  | 

خود  از دیدگاه كوپر اسميت :

 

كوپر اسميت خويشتن را عامل بسيار مهمي در ايجاد نوع رفتار ميداند, عقيده دارد افرادي كه خويشتن پنداري مثبت دارند رفتارشان اجتماع پسند تر از افرادي است كه خويشتن پنداري آنان منفي است. خويشتن پنداري عبارت از عقيده و پنداري است كه فرد درباره خود دارد.

 

اين عقيده و پندار به تمام جوانب خود يعني جنبه هاي جسماني, اجتماعي, عقلاني و رواني خود مربوط مي شود . تصور انسان درباره هر يك از عوامل فوق رفتار معين و مشخصي را بوجود مي آورد.

 

 كوپر اسميت معتقد است خويشتن پنداري بر اثر تعامل بين عوامل زير جاصل مي شود:

 

الف) پندار والدين درباره فرد: سال هاي اوليه كودكي عامل بسيار مهمي در تكوين شخصيت كودك به شمار مي آيد. در چنين سال هايي والدين نقش بسيار مهمي را در ايجاد نوع شخصيت كودك بر عهده دارند. كودك اولين الگوهاي رفتاري خود را در محيط خانواده از والدين خود تقليد مي نمايد. تربيت صحيح كودك در سال هاي  كه به سال هاي زندگي معروفند حائز اهميت خاصي است.

 

بگو مگوهاي والدين با كودك در سال هاي اوليه زندگي و رفتار والدين با كودك در طي اين سال ها مي تواند اثرات خاصي در نحوه رفتار و تكوين شخصيت كودك بر جاي بگذارد. والدين مي توانند كودك را در خلال اين سال ها به استقلال و يا وابستگي به عطوفت يا خشونت تشويق نمايند.

 

ب) تصور و پندار دوستان و همبازي ها در مورد فرد: به موازات رشد كودك روابط او به بيرون از منزل كشانده مي شود. كودك به انتخاب دوست مي پردازد و به بازي كردن با آنان مشغول مي شود. با مشاهده بازي كودكان مي توان دريافت كه كودكان سعي دارند همواره نقش دوستان صميمي خود را تقليد كنند. كودك مي خواهد مثل دوست صميمي اش لباس بپوشد, حرف بزند و عمل كند. امري طبيعي است و در تكوين شخصيت كودك موثر مي باشد.

 

ج) تصور و پندار معلمان در مورد فرد: در سن معيني كه كودك پا به كودكستان و يا دبستان مي گذارد تجربه جديدي در زندگيش آغاز مي گردد. آشنايي شاگردان با معلمان و رابطه اي كه بين معلم و دانش آموز ايجاد مي گردد, عامل مهمي در تكوين شخصيت و نحوه خويشتن پنداري دانش آموز به شمار مي رود. معلمان علاقمند  به مدرسه مي آورند در حاليكه معلمان بي علاقه و وقت گذران كه به روابط انساني بي توجهند دانش آموزاني افسرده و گريزان از مدرسه تربيت مي نمايند. اعتماد و پندار معلم درباره نوع رفتار دانش آموز و توانايي هاي تو و نحوه استفاده از اين عوامل مي تواند شخصيت دانش آموز را در مسير خاصي پرورش دهد. معلمي كه دانش آموز را در مدرسه با كلماتي تنبيه, بي عرضه و بيچاره نامگذاري مي كند نبايد از دانش آموز متوقع باشد كه فرد علاقمند و منظبتي شود.

  

د) تصور و پندار فرد درباره خود: تصور و پندار درباره خصوصيات جسماني, عقلاني, اجتماعي بخشي از تكوين خويشتن پنداري فرد را تشكيل مي دهد (شفيع آبادي, 1373, ص 13).

 

اسميت عزت نفس را ارزش يابي فرد درباره خود و يا قضاوت شخص در مورد ارزش خود مي تواند وي با بررسي و مطالعه تئوري هاي قبلي و تحقيقات انجام شده در اين زمينه چهار عامل اسنادي را براي رشد عزت نفس بيان مي كند:

 

نخستين آن و مقدم بر تمام عوامل, ميزان احترام, پذيرش و علاقمندي كه يك فرد دريافت مي كند.

 

دومين عامل اسنادي عزت نفس از ديد اسميت, تاريخ و تجارب موفقيت هايمان در زندگي مي باشد و به طور كلي موفقيت و مقامي كه در محيط دارم,

 

 سومين عامل, ارزش ها و انتظارات كه بر اين مبنا تجارت را مورد تفسير قرار مي دهيم .

 

چهارمين عامل روش پاسخ دهي فردي نسبت به تنزل شخصيت است.

 

منظور اين است كه واقعيت ها به منزله مواد خامي هستند و آنچه تعيين كننده است, نگرش فرد نسبت به آن واقعيت مي باشد. به عنوان مثال دو فرد در دو موقعيت اضطراب آور, دو برداشت متفاوت خواهند داشت و اين تلقي دو گانه از يك زمينه, به حساسيت عاطفي, نگرش و روش عكس العمل فرد بستگي دارد . افرادي كه از عزت نفس بالايي برخوردارند و اطمينان و تاييد دروني دارند, نحوه قضاوت شان به وضوح متفاوت از افرادي است كه عزت نفس پايين دارند.

 

كوپر اسميت در جايي ديگر از عوامل چهار گانه فوق با عنوان موقعيت ها, حمايت ها, ارزش ها و انتظارات ياد مي كند و به تفضيل در مورد هر كدام بحث مي نمايد (اسميت, 1967, ص 37). تحقيقات كوپر اسميت كه اختصاصاً به عزت نفس پرداخته شامل زمينه هاي زير است:

 

الف) تاثير زمينه و سوابقي اجتماعي: كه در اين بعد رابطه طبقه اجتماعي, مذهب, سوابق و تداوم شغلي پدر و مادر و طول استخدامي مادر را مورد توجه قرار داده است. يافته هاي اسميت در رابطه بين طبقه اجتماعي و عزت نفس بدست آورده بود (اسميت, 1967, بنقل از روزنبرگ, 1965, ص 53).

 

ب) خصوصيات والدين و عزت نفس: كوپر اسميت در فصل ششم كتاب خود به بررسي خصايص والدين با ميزان عزت نفس فرزندشان مي پردازد ازجمله: ميران و ثبات عزت نفس مادر, ميزان ثبات عاطفس وي, ارزش هاي والدين, تنش و تضاد بين آنان, اختلاف مذهبشان, سوابق ازدواج هاي قبلي, پذيرش نقش مادري, تعامل پدر و مادر, نحوه تصميم گيري والدين و ميزان استقلالي كه به كودك داده مي شود .

 

ج) خصوصيات آزمودني ها: سن آزمودني, ميزان رشد بدني, هوش, توانايي, اضطراب سطح آرزو و خود ايده آلي بچه ها با عزت نفس آنان مورد بررسي قرار گرفته است.

 

د) حوادث و تجارب اوليه كودكي: در اين قسمت از تحقيقات رابطه عزت نفس با تعداد افراد خانواده, تغذيه كودكي و نوع آن, بيماري هاي قبل و حوادث دوران كودكي و ارتباط كودك با همسالان بررسي گرديده است.

 

بطور كلي از يافته هاي كوپر اسميت چنين نتيجه گيري مي شود كه افراد با عزت نفس بالا به خود اعتماد و اطمينان لازم را دارندو در اين قضاوت ها و ابزار عقايد شان مشهود است.

 

از طرفي اين گروه مي توانند براي حل مشكلات راه حل مناسبي بيابند. آنان بگرش مثباي نسبت به خود دارند, احساس ارزش مي نمايند, در بحث ها و فعاليت هاي گروهي بيشتر شركت مي جويند.

 

بر عكس اشخاصي كه عزت نفس پايين دارند, به خود اطمينان كمتري دارند و دريافت و درك از خوشان غنا يافته نيست. آنان در ساير گروه هاي اجتماعي زندگي مي كنند و پيش از آنكه در بحث ها شركت نمايند يا فعاليت كنند ترجيح مي دهند گوش كنند و تماشاگر باشند (اسميت, 1967, ص 38).

 

كوپر اسميت در تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده است كه بين طبقه اجتماعي و خود پنداره تا حدي رابطه وجود دارد.

 

اطفالي كه از وضعيت اقتصادي اجتماعي بهتري برخوردار بوده اند داراي خود پنداره قوي نيز بوده اند ولي آنچه مهمتر و موثرتر از طبقه اجتماعي مي باشد چگونگي ارتباط طفل با والدين خودش است.

 

 زيرا مشاهده شده است كه حتي كودكاني كه از وصعيت اقتصادي اجتماعي خوبي برخوردار نبوده اند ولي در محيط خانوادگي آنان گرمي و محبت و استدلال حكمفرما بوده است, داراي خودپنداره قوي بوده اند (عظيمي, 1373, ص 195).

 

 

  نوشته شده در  27 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط نور  | 

 

به گفته نورما كامالي، يكي از طراحان مد: «به‌طور ‌كلي سياه رنگي برگزيده و ممتاز است، اما امروزه كاربرد كمتري داشته و بيشتر در مراسم عزاداري به كار برده مي‌شود. در صنعت مد، رنگ سياه رنگي است كه در بروز يا تشديد حالت افسردگي و غم دخالت دارد.»

 

 اين در حالي‌ است كه دكتر جوديت واترز، استاد روان‌شناسي دانشگاه فرلي ديكنسون معتقد است: «رنگ‌هاي روشن باعث افزايش روحيه و ايجاد حالت شادابي، به ويژه پس از روزهاي غمگين زمستان مي‌شود.»

از طرفي مردم بيش از آن‌كه به حرف‌هاي شما توجه داشته باشند به لباسي كه پوشيده‌ايد توجه دارند. بنابراين رنگ‌ها مي‌توانند همچون مهماني ناخوانده بر روابط شما با ديگران تأثير بگذارند.

 

به همين ترتيب شايد پوشيدن لباس‌هاي با رنگ‌هاي اسپرت و نمايشي به كمي اعتماد به نفس نياز داشته باشد.

 به طوري كه به عقيده جون روچ، از مشاورين طراحي و مد: در صورتي كه نمي‌خواهيد توجه و واكنش ناخودآگاه مردم را به سوي خويش جلب نماييد بهتر است اين رنگ‌ها را در لباس‌هاي خود به‌كار نبريد چرا كه نمي‌توانيد خود را در آن‌ها پنهان كنيد.»

 

 از طرف ديگر توصيه واترز اين است: «اگر مي‌خواهيد جدي گرفته شويد بهتر است به جاي رنگ‌هاي تند و فسفري بيشتر از رنگ‌هاي مات استفاده كنيد.»

 

كامالي نيز همانند روچ كه معتقد است رنگ‌ها به انسان انرژي مي‌دهند، مي‌گويد: «تنوع رنگي الهام‌بخش است.

 

 پوشيدن لباس‌هاي رنگي در افراد تجربه‌اي بسيار متفاوت از پوشيدن لباس‌هاي سياه را ايجاد مي‌كنند. رنگ‌ها مانند خورشيد مملو از نور و روشنايي‌اند و حالتي خوشبينانه و زندگي‌بخش را به وجود مي‌آورند.»

 

به نظر روچ؛ سبز نمادي از رشد و شكوفايي بوده و از آن‌جايي كه پرانرژي‌ترين رنگ محسوب مي‌شود، با پوشيدن آن احساسي از تندرستي و خوشبختي را در فرد ايجاد مي‌كند.

 

نارنجي نيز از انرژي زيادي برخوردار است و گرما، آتش و حاصلخيزي را القا مي‌كند. اين در حالي است كه زرد، يكي ديگر از رنگ‌هاي پرانرژي، سرزندگي، حركت وجواني را به ارمغان مي‌آورد.

 

اما سرخ، مفهومي از حمايت، شجاعت، و علاقه و اشتياق شديد را با خود دارد.

 

در اين ميان طيف‌هاي مختلف آبي هر يك معاني متفاوتي را انتقال مي‌دهند: آبي روشن نمادي از آب، آسمان و بهشت، آبي متوسط دوستي و صميميت خالصانه، و آبي كهربايي زورمندي، چالاكي و جنبش به همراه دارد.

 

 ارغواني نيز كه هميشه از رنگ هاي سلطنتي به شمار مي‌رفته از جمله رنگ‌هايي است كه قدرت، بزرگي و فراواني را به نمايش مي‌‌گذارد.

 

اما بنفش از آن‌جايي كه باعث برانگيختن هيجانات و عواطف مي‌گردد، به نظر روچ بهتر است در اطراف افراد بيمار به‌كار برده نشود زيرا با تخليه هيجاني او، وي را ضعيف‌تر مي‌كند.

 

اكنون ورا وانگ، يكي ديگر از طراحان لباس به سراغ طراحي لباس‌هاي رنگي به جاي لباس‌هاي هميشه سفيد عروس رفته و مي‌گويد: «به همان اندازه كه عاشق سنت لباس سفيد براي عروس هستم، فكر مي‌كنم كمي تخطي از اين سنت هم مي‌تواند زيبا و جالب باشد.

   

  نوشته شده در  27 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط نور  | 

 

دليل آن‌كه به ما دو گوش و يك دهان عطا شده است اينست كه بيشتر گوش كنيم و كمتر حرف بزنيم.

                                                                    «زنو، فيلسوف يوناني قرن پنجم پيش از ميلاد»

 

 كاملاً طبيعي است كه بدبيني در اغلب انسان‌هاي پرخاشگر، سبب خود درگيري مي‌شود و به همين سبب آن‌ها دائماً در حال رد نظرات ديگران هستند.

 

آن‌ها بيش از اندازه به تشخيص و راي خود اعتماد دارند كه اين در واقع، بر اثر عدم اعتماد در وجودشان رخنه كرده است.

 

اگر شما به اندازه كافي به ديگران اعتماد نداشته باشيد، تنها كسي هستيد كه بايد ضرر و زيان اين احساس خود را بپردازيد.

 

شخص بدبين تمام حرف‌هايش را با اشاره به خود شروع مي‌كند، مثل: من، برادر من، مال من و ... اين عدم اعتماد به ديگران و اعتماد بيش از اندازه نسبت به خود، غالباً سبب مي‌شود كه او به اين‌كه ديگران چه مي‌گويند و يا چه كاري انجام مي‌دهند، كمتر توجه كند.

 

آيا درست است كه به جاي گوش كردن به حرف ديگران و درك كردن موقعيت موجود، دائماً در اين انديشه باشيد كه بعداً چه بگوييد؟ چنين است كه هم كلام شدن با انسان‌هاي پرخاشگر، ديگران را مايوس و عصباني مي‌كند.

 

 آن‌ها دائماً مي‌خواهند عقيده خود را تحميل كنند و هرگز سعي نمي‌كنند حرف‌ها و عقايد ديگران را بشنوند. آن‌ها غالباً قبل از اين‌كه طرف مقابل امكان تمام كردن جمله‌اش را د‌اشته باشد، حرف او را قطع مي‌كنند و حرف خودشان را مي‌زنند.

 

حتي زماني كه گوينده نياز به پاسخ ندارد و صرفاً در حال بيان حادثه است، شخص پرخاشگر سعي مي‌كند موضوع را تغيير دهد و موضوع بحث را برخود متمركز كند.

 

خود را مركز توجه قرار دادن، اطلاعات، قضاوت‌ها و نصايح خود را برتر از ديگران دانستن و به گفته‌هاي ديگران توجه نكردن، از مهمترين دلايلي است كه سبب مي‌شود مرتباً شخص پرخاشگر در ارتباطاتش با ديگران دچار مشكل و عصبانيت شود.

 

براي جلوگيري از افرايش خشم كه سبب دادن پاسخ‌هاي خشمگينانه مي‌شود و براي آن‌كه از مصاحبه نتيجه مثبت گرفته شود، بايد ياد بگيريم كه شنونده خوبي باشيم و با قدرت و در سكوت به حرف‌هاي ديگران گوش بدهيم.

تنها كاري كه بايد انجام دهيد اين است كه خوب گوش كنيد و همان‌طور كه گفتيم، اين كار بسيار آسان است.

 وقتي كسي صحبت مي‌كند، مستقيماً در چشم‌هايش خيره شويد و كمي به سمت او متمايل شويد و با دقت و علاقه به حرف‌هاي او گوش فرا دهيد.

 

 در اين هنگام سعي كنيد چهره شما حالت اشتياق به خود بگيرد و هرگز حرف گوينده را قطع نكنيد. هميشه صبر كنيد تا حرف ديگران تمام شود و بعد شما حرف خود را شروع كنيد.

 

درست است كه در آغاز، متمركز كردن فكر بر واژ‌ه‌ها و جمله هاي گوينده بسيار مشكل است. زيرا شما نيز درگير و مجذوب انديشه‌اي هستيد و اين واكنش كاملاً طبيعي است. مهم اين است كه بتوانيد از اشتياق ابراز عقيده خود را مهار و تمام حواس خود را به مطالب گوينده معطوف كنيد. چنانچه تمركز خود را از دست داديد، اجازه ندهيد كه اين وضع شما را ناراحت كند، بلكه خيلي ساده دوباره فكر خود را به آن‌چه مي‌شنويد متمركز كنيد.

 

نتيجه اين مي‌شود كه نه تنها قدرت شما براي فهم و درك ظاهر مطلب افزايش مي‌يابد، بلكه عمق پيامي را كه گوينده سعي دارد به شما منتقل كند، نيز به خوبي دريافت خواهيد كرد. بنابراين، وقتي شخصي مشتاقانه مشغول صحبت راجع به مسافرت فرزندانش است، به جاي قطع كردن حرف او و توضيح راجع به مسافرت فرزند خودتان، صبر كنيد حرفش را كاملاً تمام كند و آن‌گاه مثلاً بگوييد: «بسيار عالي است! مي‌بينم كه از اين بابت خوشحاليد.»

واضح است كه شنونده خوب بودن كار دشواري است. بايد از قضاوت كردن دوري كنيد. دائماً بايد نسبت به گفتار گوينده هوشياري نشان دهيد و هر زمان خواستيد در مورد گوينده قضاوت كنيد، آرام به خود بگوييد، ول كن! و بلافاصله توجه خود را به او و حرف‌هايش معطوف داريد.

 

اطلاعات واقعي كه گوينده به شما مي‌دهد، حتماً حاوي پيامي احساسي است. لازم نيست تمام واقعيت را يك جا درك كنيد. بلكه بايد سعي كنيد كه حرف او را قطع نكنيد و به سؤال‌پيچ ‌كردن ا‌و نپردازيد.

بعد از مدت كوتاهي كه ساكت باشيد و حرف نزنيد، ممكن است فكر كنيد كه اطلاعات جالب يا نصايح بسيار مفيدي داريد كه بايد عرضه كنيد.

 

در اين هنگام، بايد اشتياق خود را كنترل كنيد و فقط با هوشياري، بدون يك كلمه حرف! به مطالب گوينده گوش كنيد، زيرا ممكن است هنوز حقايق را كاملاً درك نكرده باشيد و مطلب، درست براي شما تفهيم نشده باشد. حتي اگر تمامي مطلب را هم درك كرده باشيد، ممكن است نصيحت و راه حل‌هاي شما به درد او نخورد.

 

 شايد او اصلاً به نصيحت احتياج نداشته باشد و فقط خواهان همدردي و همدلي شما باشد. بعداً اگر فهميديد كه طالب نصيحت شماست، مي‌توانيد به موقع به او ياري كنيد. ولي در اين مقطع بهتر است فقط گوش كنيد.

 

وقتي كلام گوينده پايان يافت، سعي كنيد آنچه شنيده‌ايد به خاطر بياوريد. آسان ترين راه اين است كه آنچه شنيده‌ايديك بار با واژگان خودتان تكرار كنيد. مثلاً: «منظور شما اين است كه ...؟»

 

گاهي ممكن است براي روشن شدن موضوع، به طرح سؤالاتي نياز داشته باشيد. اگر چنين بود، به پاسخ‌آن‌ها گوش كنيد تا گوينده بتواند پيام خود را آن‌طور كه مايل است به شما منتقل كند. اگر باز هم موفق نشد، توضيح بيشتري ا‌ز او بخواهيد.

 

 به اين ترتيب، هم موضوع برايتان روشن و واضح خواهد شد و هم گوينده از توجه شما نسبت به گفته‌هايش خوشحال مي‌شود.

 

شنونده خوب بودن بدين معنا نيست كه نتوانيد به موقع گوينده خوبي هم باشيد. اما اكنون شما يك شنونده هستيد و هر گاه گوينده بوديد، به دنبال شنونده‌اي باشيد كه به حرف‌هايتان خوب گوش كند.

 

 

  نوشته شده در  27 Apr 2008ساعت 1 PM  توسط نور  | 

عصبانی شدن آسان است - همه مي توانند عصباني شوند، اما عصباني شدن در برابر شخصِ مناسب، به ميزان مناسب، در زمان مناسب ، به دليل مناسب و به روش مناسب – آسان نيست!”

 

                                                                                                            ارسطو “ 

به گزارش خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز به نقل از وب سایت هوش هیجانی ، حتما تا به حال درباره IQ  يا همان بهره هوشي ، خيلي چيزها شنيده ايد. و حتما شنيده ايد كه اگر كودكي IQ بالاتري داشته باشد ، حتما در بزرگسالي انسان تحصيل كرده و موفقتري خواهد بود. شايد به همين خاطر است كه تعداد زيادي از والدين ، از همان دوران قبل از مدرسه رفتن ، نگران كيفيت يادگيري فرزند دلبند خود و مدارسي كه قرار است او در آنها درس بخواند هستند. غافل از اينكه امروزه تحقيقات علمي ، نشان داده كه تنها داشتن هوش عقلانيِ زياد (كه مدارس مي خواهند از آن براي گذشتن از سد كنكور استفاده كنند) براي كسب موفقيت كافي نيست و علاوه بر IQ ، كيفيات ديگري نيز لازم است كه امروزه به آن هوش هيجاني مي گويند.

 

 اما منظور از هوش هيجاني چيست؟

 

به طور خلاصه هوش هيجاني يعني : داشتن ظرفيتي براي شناخت احساسات و هيجانات  خود و ديگران و استفاده از اين هيجانات به نحو مناسب ، براي برقراري ارتباط بهتر با خود و ديگران.

 

همانطور كه در سخنان ارسطو در ابتداي اين سخن مشاهده مي كنيد ، عصبانيت يك هيجان و يا احساس است، و فردي كه داراي هوش هيجاني بالاتري باشد مي داند اين عصبانيت را چه وقت، كجا، با چه كسي و چگونه ابراز كند تا به جاي اينكه برايش دردسر توليد كند ، راه گشا باشد.

 

اينجا لازم است درباره خودِ كلمه هيجان بيشتر بدانيم: هيجان كلمه اي است كه در فارسي بيشتر براي احساسات و حالات پر شور و پر انرژي از آن استفاده مي كنيم ، ولي در روانشناسي براي بيان تمام حالات احساسي و رواني مثبت و منفي و علايم جسماني همراه آن به كار مي رود. هيجانات مثل خشم، ترس، عشق و محبت، تنفر، اميد، نااميدي، نگراني، احساس حقارت، غرور، غم و اندوه، شادي، تعجب، شرم، پشيماني، دلسوزي و …

 

اهميت هوش هيجاني در چيست؟

 

دانشمندان زيادي عقيده دارند كه مي توان هوش هيجاني را در كودكان و حتي بزرگسالان پرورش و افزايش داد. اما چرا پرورش و رشد هوش هيجاني مهم است؟ به چند دليل:

 

۱- بمنظور برخورد با موقعيتهاي تهديد كننده و خطرناك: كودك ۳ ساله اي را درنظر بگيريد كه در معرض خطر دزيده شدن توسط يك سارق كودك است. بچه ها معمولا به طور غريزي و از راه هيجانات خود متوجه خطرناك بودن موقعيت مي شوند. اگر سارق به زور متوسل گردد ، او شروع به داد و فرياد و دست و پا زدن مي كند ( كاري كه شايد در موقعيتهاي ديگر براي شما خوشايند نباشد) كه باعث مي شود احتمال نجات خود را افزايش دهد. تحقيقات نشان مي دهد كودكان داراي هوش هيجاني بيشتر، موقعيتهاي خطرناك را سريعتر تشخيص داده و عكس العمل نشان مي دهند. و در نوجواني  نيز احتمال كمتري وجود دارد كه جذب دوستان ناباب و انحرافات اجتماعي شوند.

 

۲- به منظور خشنودي و شادي: اگر هدف فرزندپروري، ارتقاء سطح سلامتي كودكان باشد، بنابراين بايد براي افزايش يكي از عوامل مهم در سلامتي آنان ، يعني شادي و خوشحالي در فرزندان تلاش كنيم. مطالعات نشان داده كودكان شاد و سالم در جامعه متمدن ،‌انسانهايي مسئوليت پذير  و شهرونداني خوب خواهند بود. هر چه هوش هيجاني بالاتر باشد، هيجانات و احساسات به ما كمك مي كند تا اطلاعات مربوط به پايه و اساس سلامتي ، يعني شادي را جمع آوري كرده ، اولويت بندي و پردازش كنيم تا به نحو احسن از آن استفاده گردد. كودكان داراي هوش هيجاني با توسل به مهارت خودشناسي مي توانند به ريشه هاي پنهان شادي و يا غم خود آگاه شده ، و آن را مديريت كنند.

 

۳- براي كمك به ديگران: حساسيت و هوش هيجاني بالاتر به كودكان كمك مي كند تا نياز هاي ديگران را درك كرده و حداقل با همدلي به آنان كمك كنند. با پيروي از هوش هيجاني ، بچه ها مي آموزند كه احساسات و هيجانات، نيازها و تمايلات همه انسانها به يكديگر شبيه نيست. رسيدن به چنين دركي به افزايش شفقت و احترام به احساسات و تفاوتهاي فردي ديگران منجر  مي گردد كه اين خود اساس همدلي (يكي از مهارتهاي هوش هيجاني) مي باشد. با پرورش هوش هيجاني فزندان ما پي مي برند انسانها زماني كامل مي شوند و احساسات بهتري خواهند داشت كه با يكديگر همكاري كنند.

 

۴- به منظور ايجاد حس مسئوليت پذيري: هوش هيجاني به ما كمك مي كند تا از دو طريق فرزنداني با مسئوليت پذيري بيشتر داشته باشيم. ابتدا با آموزش كودكان مبتني بر اينكه مسئوليت احساسات و هيجانات خود را بپذيرند، به جاي اينكه بر اين باور باشند كه ديگران احساسات آنان را همچون عروسكي تحت كنترل دارند. مثال: به جاي اينكه بگويد ” او باعث عصبانيت من شد“ ، بگويد:” من عصباني شدم“. مي توانيم به آنان بياموزيم ، وقتي احساسات منفي دارند، حق انتخاب نيز دارند، انتخابهايي مثل اقدام كردن، تغيير دادن، ابراز وجود به شكل كلامي يا نوشتاري، يادگيري و اتخاذ ديدگاه هاي متفاوت. به ياد داشته باشيم هيچكدام از ما بر روي محيط خود صد در صد كنترل نداريم (بچه ها كه خيلي كمتر)، ولي بر روي هيجانات خود مي توانيم كنترل داشته باشيم. با توسل به مهارتهاي هوش هيجاني مي توانند بياموزيند با استفاده از افكار خود هيجانات مثبت تري را تجربه كرده و در نتيجه رفتار مناسبتري از خود نشان دهند. رفتار مناسبتر دو نتيجه دارد، الف- از اينكه خوب عمل كرده اند احساس بهتري نسبت به خود خواهند داشت( كه به اعتماد به نفس بيشتر كمك مي كند). ب- در ديگران احساس خوبي را ايجاد مي كنند (كه در روابط اجتماعي آنان مؤثر بوده و اين نيز خود عزت نفس را ارتقاء مي دهد).

 

طريق دوم براي مسئوليت پذيري بيشتر اين است كه به آنان بياموزيم با استفاده از احساسات خود با روشهاي اجتماع پسندتري اقدام كنند، با دو پرسش از خود كه راهنماي اقدام مناسب خواهد شد:

 

۱- ” الآن چه احساسي دارم؟“    ۲- ” او يا آنان چه احساسي دارند؟“

 

- تحقيقات نشان داده كودكاني كه از نظر هيجاني سالم تر و باهوش تر هستند، ويژگيهاي زير را دارند: ۱- يادگيرندگان بهتري هستند. ۲- مشكلات رفتاري كمتري دارند. ۳- درباره ديگران احساسات بهتري دارند. ۴- در مقابل فشار همسالان بهتر مقاومت مي كنند. ۵- خشونت كمتري دارند و قادر به همدلي بيشتري هستند. ۶- در حل مشكلات و تعارضها بهتر عمل مي كنند. ۷- رفتارهاي خود تخريبي (مثل استفاده از مواد مخدر، صرف مشروبات الكلي، …) كمتري دارند. ۸- دوستان بهتر و بيشتري دارند. ۹- بيشتر از ديگران قادرند هيجانات و تكانه هاي خود را كنترل كنند. ۱۰- خوشحالتر، سالمتر و موفق تر از ديگران هستند.

 

چگونه هوش هيجاني فرزندان را افزايش دهيم؟

 

-  قبل از هر چيز والدين خود بايد درباره احساسات و هيجانات اطلاعات بيشتر و ملموس تري پيدا كنند. توصيه مي شود در جلسات گروهي درباره انواع هيجانات مثل شادي و غم، عشق و تنفر، ترس و شجاعت و … صحبتهاي سازنده و اكتشافي داشته باشيد.  

 

-  براي بچه هاي خيلي كوچك كمك كنيد تا لغات و عباراتي كه در برگيرنده هيجانات و احساسات مي باشد را بياموزند. والدين هم بهتر است احساسات خود را بيان كنند، مثال:

 

” احساس بي قراري مي كنم“ ، ” احساس نااميدي مي كنم“ ،”  احساس شادي مي كنم“.

 

- احساسات آنان را نام گذاري كنيد: ” به نظر مي رسد نااميد شده اي! “

 

-  احساسات و هيجانات ديگران را نام گذاري كنيد( در خيابان ، تلوزيون و كتابهاي داستان): ” مثل اينكه آن خانم در فيلم احساس حسادت مي كند“.

 

-  از بچه ها بخواهيد احساسات خود را نقاشي كنند: ” مي توني خشم خودت را نقاشي كني؟“ يا  ” وقتي خيلي مي ترسي قيافه ات چه شكلي ميشه؟ آن را برايم نقاشي كن!“

 

- محيط و فضايي سرشار از احساس امنيت خاطر و حمايت فراهم سازيد: براي احساسات ارزش قايل شده و آنها را مورد شناسايي قرار دهيد. درباره احساسات به راحتي صحبت كنيد. از داد زدن و رفتارهاي خشن براي سركوب احساسات منفي بچه ها اجتناب كنيد. صداقت هيجاني را از طريق عشق بدون قيد و شرط تشويق كنيد.

 

- وقتي بچه ها بزرگتر مي شوند برايشان توضيح دهيد كه مثلا چرا خشم معمولا يك احساس ثانويه است( قبل از خشم يك احساس ديگر وجود دارد: وقتي با كارنامه خراب فرزندمان روبرو مي شويم ، اول احساس نااميدي مي كنيم ، سپس عصباني مي شويم، يا وقتي يك ماشين با سرعت جلوي اتومبيل ما مي پيچد، اول مي ترسيم بعد عصباني مي شويم و به او ناسزا مي گوييم). يا توضيح دهيد كه هيجانات منفي ما از جمع شدن نيازهاي هيجاني برآورده نشده بوجود مي آيد.  همچنين درباره جنبه هاي مثبت هيجانات ظاهراٌ منفي مثل خشم ، گفتگو كنيد.

 

- بجاي نام گذاري بر روي فرزندان با صفات گوناگون ( دست و پا چلفتي، ديوانه، ترسو…)  احساسات آنان را نام گذاري كنيد (الآن احساس خجالت مي كني، مثل اينكه خشمگين هستي، به نظر ميرسه كمي احساس ترس مي كني…)

 

-براي اينكه فرزندان خود را بهتر بشناسيد ، دستور دان، تنبيه، قضاوت، سخنراني، نصيحت و تهديد كارساز نيست، بلكه گوش دادن به آنان و دقيق شدن به زبان بدن (حالات و حركات اعضاي بدن و صورت) مي تواند در اين راه مؤثر باشد.

 

-والدين خود مهمترين الگوي رفتاري و هيجاني فرزندان هستند، اگر تصور مي كنيد از نظر احساسي و هيجاني احتياج به كمك و تقويت بيشتر داريد ، حتما از دوستان با تجربه و يا روانشناس و مشاور بهره بگيرد.

 

به ياد داشته باشيد كه بزه و جرم و جنايت از احساس ضعف ،احساس ناكامي، احساس تحت كنترل بودن و احساس مغبون شدن بوجود مي آيد. اسلحه و چاقو ، آتش و سنگ و يا مواد مخدر،  جانشين احساس محترم بودن مي گردد. بچه هايي كه مورد احترام قرار مي گيرند نيازي به اسلحه و چاقو براي قدرتمند شدن و يا سيگار براي احساس بزرگي ندارند

 

  نوشته شده در  26 Apr 2008ساعت 2 PM  توسط نور  | 
 

 

1 ـ  جدايي عاطفي ـ هيجاني: اولين تكليف روانشناختي در يك ازدواج شاد، جدايي عاطفي ـ هيجاني از خانواده‎‎ كودكي است، تا اين عاطفه به طور كامل صرف زندگي مشترك شود، البته اين كار بايد با‌ حفظ خطوط ارتباطي با خانواده پدري و مادري انجام شود.

 

2 ـ  ارتباط نزديك: ساختن بنايي مبتني بر درك و شناخت متقابل، صميميت، وجدان و آگاهي وسيع و مشترك، در عين حال مراقبت از حد و مرزهاي خصوصي همديگر.

 

3 ـ  رابطه جنسي همسو: داشتن يك رابطه جنسي غني و شاد و حفظ آن از يورشهاي شغلي و محدوديتهاي خانوادگي.

 

4 ـ  پذيرش رنج پدر و مادر شدن: قبول كردن نقش رعبآور پدري و مادري و پذيرش تأثير ورود كودك در فضاي خانواده. پدر و مادر در عين حال بايد فضاهاي خصوصي خود را حفظ كنند.

 

5 ـ  مسئوليت پذيري: پذيرش روبه‏رو شدن با بحرانهاي زندگي.

 

6 ـ  قوام يافتگي: حفظ تعهد زناشويي در هنگام سختي. ازدواج بايد همچون سرپناهي باشد كه در آن، هر كدام از زوجين به راحتي بتواند تفاوتها، عصبانيتها و تعارضهاي خود را بيان كند.

 

7 ـ  شوخ طبعي: زندگي خود را با شوخ طبعي سپري كنند و از ناراحتي، دلخوري و انزوا دوري كنند.

 

8ـ تغذيه روحي ـ رواني: برطرف كردن نيازهاي روحي- رواني يكديگر و تشويق و حمايت را همواره سرلوحه زندگي خود قرار دادن

.

9ـ يادآوري خاطرات پيشين: هيچگاه حتي در لحظات سختي و قهركردنها، خاطره آن دوران رمانتيك آشنايي اوليه، لحظات شيرين با هم بودنها و به اصطلاح گپزدنها و خيالپردازيهاي ايدهآل‏گونه را فراموش نكنيم و سعي كنيم آن را با كمك هم زنده نگه داريم.

  نوشته شده در  26 Apr 2008ساعت 2 PM  توسط نور  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM